مینویسد خاک ردپایت را
روی خاکستر تاولزدهی تاریخ
و میپرسد از شب، شقایق
که سرخیام
از فریاد کدام آرزوست...؟
و سحر
شرم میکند از تابیدن بر رگههای سوگ
که نوای عشق را میسرایند
همآواز با مرثیهی کلاغ
و پیچکان دودگرفته
ایستاده نغمهی پژمردگی سر میدهند و
رو میکنند به آسمان
که تب کرده
از داغ ستارهها...🌱