شکستم بوسهها را
تمام تنم شد زهر
زهرها را خشکاندم و سر رفت از دلم قطرهی کورباره
شب را بیدار کردم
خواند لالایی برایم
سحر تاب نیاورد دلمرگیام را
قند شد و بارید بر خیالم
سایهها سوختند
پر به پر
شانهشان زدم و ریختمشان به جوی
پرده بر دار زدم
ساختمش از نو
شکافتم نخ به نخ دوباره
واژه را آغوشیدم
مرگ به دلم طعنه زد
رد پای فانوس هنوز نفس میکشید روی سنگ ستارهها
بغض خواند برایم
از تب ماه گفت
گفتم از بیتابیام
از تاب ابریشم گفت
گریستم از آرزوهایم و از اشک باد گفت
اشکها را پژمردم
پوسیدند
رقصاندمشان و جوانه زدند دوبارهبار
آزادی را انداختم توی قفس دفترم
صدایش را قفل کردم و نوشیدم ترانههایش را
خاک مینوشت از نوای دریا
مینواختش برایم
زمان را ایستادم
هلهلهی باران را تاختم و قصهام را دوختم به نفس مروارید
لالاییها ته کشیدند
بوسهها خشک شدند
نفسها ریختند
باز هم اما
خوابم نبرده بود...🌱