ترانهام را میسوزانم.
چشمهایت
سایهی آواز ابدیت است.
لبخندی به برهنگی آرزوهایم تاربهتار سالهایت را میپوشاند.
و نفس
پر میکشد از تو
به نهایت نخلستان مردهی رازهایمان.
زلال شبهایت را میغلتانم به لحظهی هذیان شقایق.
لالایی سوگندهایی که برایم گریستی را میبوسم
و قاب ستارهی خیالت بند میشود به آوار تلخ مرثیهی دریا.
طعم آغوشت را حفظ میکنم تا آغاز مرگ
و هیاهوی زمزمهات رگهایم را به جان میآورد.
تب وحشی خورشید
تار از تنم میرباید.
و زمان در کنج ویرانهی ترس کز میکند
تا عطر غبار صدایت را
بر دل بیارایم...🌱