خانم صائبی، منشی شرکت و تقریبا نصف کارمندان آن طبقه پشت اتاق مدیریت ایستاده بودند تا از معرکهی بهراه افتاده عقب نمانند. هرچند، صدای آقای زندیان آنقدر بلند بود که اگر در جای خودشان میماندند، باز هم میتوانستند از جیک و پوک اوضاع سردربیاورند.
_ این مرتیکه تولایی مگه قرار نبود امروز پولو بزنه به حساب؟ چرا باز دبه کرده؟
آقای ملکی، به فاصلهی چند قدم آنسوتر از میزی که سیاوش پشت آن ایستاده بود، از جا بلند شده و سعی میکرد آرامش کند.
_ گفت هنوز پول جنسایی که فروخته رو بهش ندادن. پرسوجو کردم راس میگه. تو چرا انقد برزخی؟ هنوز که چیزی نشده.
سیاوش اما به جای آرام شدن انگار هرلحظه عصبیتر میشد. موهای آشفتهاش پریشانتر نشانش میداد و چشمهایش به سرخی میزد.
_ ینی چی چیزی نشده؟ چک دارم دست مردم حسابام خالیه.
_ همهی چک و سفتههاتو که گرفتم دادم دست خودت. اون ۸۰۰ میلیونم...
سیاوش وسط حرفش پرید.
_ اون ۸۰۰ میلیون اگه پاس نشه بیچارم امید.
_ تولایی تا فردا پسفردا پولو میزنه. مهلت چکت که هفتهی دیگهست.
آقای ملکی لیوانی را از پارچ روی میز پر کرد و به دست سیاوش داد. تن صدایش را پایینتر آورد تا بلکه بتواند کمی آرامش کند.
_ چندروز دندون رو جیگر بذار. بذار من کارمو بکنم. درست میشه.
سیاوش لیوان آب را سر کشید و روی صندلیاش نشست. سرش را میان دستانش گرفت. نبض شقیقههایش هنوز میزد اما لرزش دستهایش کمتر شده بود.
دوباره از روی صندلی بلند شد.
_ جلسهمون با عباسی چی شد؟
_ گفتم باشه واسه یه ده روز دیگه. تکلیف چک فلاح معلوم شه بعد.
سیاوش سری تکان داد تا حرف امید را تایید کند. امید همیشه پیشبینیهایش درست از آب درمیآمد. هیچوقت هم بند را آب نمیداد. ایندفعه هم حتما درست میشد.
با صدای امید چشمهایش را باز کرد.
_ به خانم صائبی بگم چایی قهوهای چیزی بیاره برات؟
سیاوش ساعتش را نگاه کرد. کتش را از پشت صندلی برداشت.
_ نه. الانا فرشته دارا رو میبره خونه. باید برم.
از اتاقش بیرون رفت. خانم صائبی و همهی کارمندان سرشان به کار خودشان گرم بود. برنامهی کارهای فردایش را چک کرد و کارمندها را هم مرخص.
راه خانه کش آمده بود. هرچه میرفت نمیرسید. شاید هم راه همان بود. فکر و خیال کشش میداد.
بعد از یکساعتی داخل کوچهای پیچید که چندتایی بچه در آن مشغول بازی بودند. فوتبال، دوچرخه، لیلی. تیر و تفنگ هم بساطش بهراه بود.
نیمهی اول فوتبال با ورود ماشین سیاوش به زمین بازی به پایان رسید. بقیه هم چندلحظهای پراکنده شدند.
قبل از اینکه در پارکینگ بسته شود، سیاوش دوچرخهی آبی کوچکی را دید که به تیر چراغ برق چندمتر آنطرفتر تکیه داده شده بود.
آسانسور در طبقهی سوم ایستاد و سیاوش پیاده شد.
بلافاصله بعد از صدای چرخش کلید و باز شدن در، صدای تند دویدن پاهایی به گوش سیاوش رسید که به سمتش میآمدند. بعد هم صدای جیغمانند و تیز یک پسربچه.
_ سلام باباااا!
سیاوش کیفش را زمین گذاشت و پسرک را بغل گرفت.
_ علیک سلام بچه. چطوری؟
پسرک جواب «چطوری» را بلد نبود بدهد. اما بلد بود کارتونی که امروز دیده بود را برای پدرش تعریف کند.
_ امروز خونهی عمه انقد برنامهکودک دیدمممم. تو کارتونه... یه دفلین بود... بعد با ماهیا دوست شد...
سیاوش، لیوان دستش را پر آب کرد و خندید.
_ دفلین نه بابا. دلفین.
پسربچه که دور هال بالا و پایین میپرید به غلط گرفتن پدرش چندان اعتنایی نداشت.
_ آره اون. بعد همون... دُ... دُل... دفلینه... انقد گنده بود ماهیا ازش ترسیدن... بعدش...
سیاوش نگذاشت پسرش حرفش را تمام کند. میدانست حرفهای نگفته از کارتونها و بازیهایش زیاد دارد و اگر امان میداد، تا فردا صبح هم حرف میزد.
_ دارا بابا! من خیلی خستم امشب. بعدا تعریف میکنی؟
_ ای بابا. تو هم که هرشب هی میگی خستم.
دارا دیگر چیزی نگفت. اما ذوقش پرید. سیاوش هم فهمید اما او هم چیزی نگفت. یا شاید هم اصلا نفهمید.
لباسهایش را درآورد و روی تخت اتاقش انداخت. فعلا حوصلهی جمع کردنشان را نداشت.
کمی بلند داد زد تا دارا که توی هال بود صدایش را بشنود.
_ عمه کو؟
دارا هم اگرچه تیزی صدایش نیازی به داد زدن نداشت، اما از پدرش بلندتر گفت:
_ منو گذاشت رفت.
_ قرار بود وایسه تا من بیام.
_ نمیدونم که. گفت کار داره.
سیاوش با چند پرونده و دفتر در دست دوباره به هال برگشت. دارا با دفتر نقاشیاش مشغول شده بود.
_ پدرسوخته تو باز دو دقیقه تنها موندی دوییدی تو کوچه؟
دارا فوری سرش را از روی دفتر بلند کرد. اتفاقات چند دقیقه پیش را مرور میکرد تا بفهمد ایندفعه چه چیزی لویش داده بود.
_ نه... اصنم نرفتم.
_ پس دوچرخت تو کوچه چیکار میکرد؟
دارا که عامل لو رفتنش را یافته بود سرخ و سفید شد. باید دنبال چیزی برای لاپوشانی حواسپرتیاش میگشت.
_ نهه... چیزه اون... مال من نبود که... بابای آرش... یه دوچرخه براش گرفته عین مال من.
سیاوش میخواست اما نمیتوانست لبخند زیرزیرکیاش را پنهان کند.
_ عجب... آخه دوچرخههه چرخ کمکی هم داشت. آرش مگه بلد نیست بدون کمکی دوچرخهسواری کنه؟
_ نه... خنگه. هنوز یاد نگرفته.
سیاوش حالا دیگر واضح میخندید. دارا هم که احساس میکرد خطر از بیخ گوشش گذشته سرش را برگرداند توی دفترنقاشیاش تا موضوع بیشتر از این کش پیدا نکند.
سیاوش هم دفترهای حساب و کتاب و پروندههای شرکت را باز کرده بود. طبق روال هرشب.
مهلت چک ۸۰۰ میلیونیاش کمتر از یکهفتهی دیگر بود. آن هم به فلاح. میدانست برای مهلت اضافه گرفتن آبی از او گرم نمیشود. شاید همان چندماه پیش که چک کشیده بود بهتر بود به حرف امید گوش میداد و مبلغ کمتری مینوشت. البته چندان فرقی هم به حالش نمیکرد. جیبش خالیتر از این حرفها بود.
_ بابا!
برنامهریزیهای او مشکلی نداشت. تولایی بدقولی کرده بود. شش روز قبل قرار بود پول به حسابش واریز شود اما هنوز خبری نبود. چندسالی میشد که با تولایی معاملات مختلف انجام میداد. به او اعتماد داشت. اما باز هم ۸۰۰ میلیون، پولی نبود که برای به موقع پرداخت نکردنش نگران نشود.
_ بابا!
باز جای شکرش باقی بود که پروژهاش با عباسی عقب افتاده بود. تا آن موقع حداقل تکلیفش روشن میشد. اگر تولایی پولش را به موقع نمیداد آنقدر اعتبار و آبرو داشت که بتواند از کس دیگری قرض کند. یا میتوانست به آشنایانش در بانکها بسپرد چندروزه وامی برایش جور کنند و از فلاح کمی وقت میخرید.
دارا اینبار تقریبا داد زد:
_ بابااا!
سیاوش، کلافه سرش را بلند کرد.
_ چیه بابا؟ کار دارما!
_ بستنی چه مزهایه؟
سیاوش، که به خیال اینکه پسرش میخواهد قصهی نقاشیهایش را تعریف کند دوباره سرش را داخل دفترهایش فرو برده بود، مات ماند. دارا را نگاه کرد که با کنجکاوی منتظر جواب بود.
_ بستنی... بستنیه دیگه بابا. یه چیز یخیه.
دارا ناامیدانه لبهایش را جمع کرد و به دفترش خیره شد.
_ من دیروز یه تیکه یخ خوردم خوشمزه نبود. ولی دوستام میگن بستنی خوشمزس.
سیاوش دفترش را بست. به جلو خم شده بود تا به دارا نزدیکتر شود.
_ بابا... میگم... مگه تو تا حالا بستنی نخوردی؟
_ نه... بچهکوچولوها که بلد نیستن واسه خودشون بستنی بگیرن.
سیاوش ساکت مانده بود. آرزو میکرد دارا به جای این حرف قصهی نقاشیهایش را میگفت.
_ راس میگی بابا... حالا... نقاشیتو بکش فعلا. دیر میشه باید زود بخوابیا.
اما دارا قبل از اینکه دیر شود خوابید. داستان نیمهتمام دفلین و ماهیها را هم تعریف نکرد. از نقاشیهایش هم حرفی نزد.
سیاوش تمام این چندساعت را به دفتر باز روبهرویش خیره شده بود. اما حواسش نبود که دوسه صفحه بیشتر ورق نزده. ذهنش هنوز درگیر بدهیها و کارهای شرکت بود. حداقل میخواست که باشد. چک با مبلغ بالا... عقب افتادن بدهی تولایی... پروژههای نیمهتمام مانده و قراردادهای بزرگ...
برخلاف چندساعت پیش، زور میزد تمام این فکرها به مغزش هجوم بیاورند. حاضر بود بابت تمام این فکروخیالها سردرد بگیرد بلکه بتواند فراموش کند این موضوع را که:
« دارا تا حالا بستنی نخورده بود.»
حساب و کتاب میکرد. کارها و مشغلهها و همهی دغدغههایش را روی یک کفهی ترازو میگذاشت و بستنی نخوردن دارا را روی کفهی دیگر. اما هرچه به دغدغههایش اضافه میکرد، کفهی بستنی سنگینتر میشد.
نمیارزید... پاس شدن چکش به پدری نکردنش نمیارزید... همهی کارهایی که به فرض اصلا برای آیندهی دارا میکرد، به بستنی نخوردن الانش نمیارزید.
نمیذاری چون فقط بستنی نبود. آخرینبار کی برای دارا اسباببازی خریده بود؟ کی او را به شهربازی برده بود؟ چقدر از سودهای چندصدمیلیونی معاملاتش را برای خوشحالی دارا خرج کرده بود؟ اصلا اینها به کنار... آخرینبار کی نقاشیهایش را نگاه کرده بود؟
یادش نمیآمد. جواب هیچکدامشان را نمیدانست.
ساعت را نگاه کرد. از دوازده گذشته بود. هنوز خیلی مانده بود تا فردا.
کاش زودتر فردا میشد. مثلا همین الان. کاش همین الان میشد برود و برای دارا بستنی بگیرد. کاش همین الان فردا میشد.
دفتر و پروندههایش را جمع کرد. بررسی کردنشان هیچ فایدهای نداشت. الان هیچکدامشان آنقدر ارزش نداشتند. بهتر بود بخوابد. اگر میخوابید شاید زودتر فردا میشد...
درست هم فکر میکرد. وقتی خوابید فردا زودتر آمد. اما جانش به لب رسید تا روز گذشت و وقت خانه رفتنش شد.
ولی دیر یا زود، وقت خانه رفتنش هم شد.
داشت از سر کار برمیگشت. سرحالتر از روز قبل بود. امروز تولایی پول را زد به حساب. چِکش بیدردسر پاس میشد. قراردادها و پروژههای کاری دیگر هم سرجایشان بودند. پیشبینیهای امید دوباره درست از آب درآمد. خلاصه... کیفش کوک بود.
ماشینش را کنار سوپرمارکت نزدیک خانهشان پارک کرد. وارد مغازه شد و مستقیم رفت سراغ یخچال بستنیها. صدای پایی را از پشت قفسهها شنید و بعد هم پسرکی جلویش سبز شد.
میخورد ۱۳ ۱۴ ساله باشد. میشناختش. توی کوچه زیاد دیده بود با دارا بازی کند. اسمش کیان بود. این را هم میدانست که شاگرد سوپری محل است.
تا سیاوش را دید، زبان به بلبلزبانی باز کرد:
_ عه سلام عمو! خوش اومدی.
سیاوش جواب سلامش را داد و شروع کرد بین بستنیها گشتن.
چقدر بستنی اینجا بود. انواع و اقسام مختلف. کوچک و بزرگ و رنگ و وارنگ. چه مدلی باید برمیداشت؟ کدام یکیشان خوشمزهتر بود؟ دارا از کدامش بیشتر خوشش میآمد؟
هنوز به نتیجهای نرسیده بود که با صدای کیان چشمهایش را از بستنیها گرفت.
_ چی میخواین؟
سیاوش، جوری نگاهش کرد که پسرک فهمید کسی که تا کمر توی یخچال بستنی خم شده چه میخواهد. پس دوباره پرسید:
_ نه ینی... چه طعمی میخواین؟
سیاوش برای آخرینبار چشمی میان بستنیها گرداند. بدون اینکه به نتیجه رسیده باشد گفت:
_ نمیدونم. فرقی نمیکنه. بستنی بستنیه دیگه. بچه از هر مدلی خوشش میاد.
کیان پوزخند ریزی زد و بدون اینکه به سیاوش نگاه کند گفت:
_ بستنی با بستنی فرق میکنه. بچه هم با بچه.
سیاوش حرفش را نشنیده گرفت. یک بستنی میوهای برداشت و خواست در یخچال را ببندد که باز با صدای کیان سرش را برگرداند.
_ اونو بذار سرجاش عمو. یهدونه شکلاتیشو بردار. بچت عاشق شکلاته.
سیاوش عصبانی شد. شاید هم بهش برخورد. یا شاید خجالت کشید. هرچه که بود، به جای بستنی میوهای یک بستنی شکلاتی برداشت و بدون اینکه حرف دیگری با کیان بزند از مغازه زد بیرون.
میخواست سوار ماشین شود که مغازهی روبهرویی نگاهش را جلب کرد. نوشته بود:
« دنیای اسباببازی وودی»
آنجا را همیشه میدید اما هیچوقت به سرش هم نزده بود نگاهی حتی از پشت ویترین به درونش بیندازد. دارا همیشه اسباببازی داشت. بیشترشان را فرشته برایش گرفته بود اما باز هم سیاوش چندان اهمیتی نمیداد که اسباببازیها از که و از کجا به دست دارا رسیده. همین که چندتایی بودند و سرش را گرم میکردند کافی بود.
اما اینبار سیاوش به درون مغازه رفت. فروشنده آقایی بود همسن و سال خودش ولی خوشمشربتر و خندهروتر.
نگاهش را دور مغازه میچرخاند. اینجا از یخچال بستنی هم رنگیرنگیتر بود.
بعد از چند دور وارسی کردن به سمت بازیهای فکری رفت. یکی از جعبههای نسبتا بزرگ را برداشت. طرح جعبه و نحوهی بازی به نظرش جذاب آمد.
بازی تعداد زیادی مهرهی رنگی داشت که به شکل کاشی بودند. چندتایی کارت هم جزو متعلقات آن بود که بازیکنان باید طبق دستورالعمل آنها، کاشیها را روی صفحهی بازی میچیدند.
میخواست همان را بردارد که فروشنده برای توضیح، یا شاید هم تبلیغ بیشتر سراغش آمد.
_ این بازی خیلی طرفدار پیدا کرده. بازی فکری معمولا از همین میبرن.
سیاوش که فروشنده را راهنمای خود یافته بود با توضیحاتش همراهی کرد.
_ آره به نظرم جالب اومد. فقط نمیدونم بچهای که میخوام اینو واسش بگیرم ازش خوشش میاد یا نه.
_ ببین این بازی هم یه جورایی معماییه هم هیجانی. خیلیا ازش بردن. معمولا بچههایی که رنج سنیشون به بازی میخوره ازش خوششون میاد.
_ بچهی من چهارسالشه.
فروشنده چشمهایش گشاد شد و خندهای کرد.
_ چهارسال؟ این بازی مال ده دوازده سالههاست عزیز من.
سیاوش نگاهی به جعبهی بازی کرد. رنج سنی را ۸ تا ۱۲ سال نوشته بود.
باز دوباره عصبانی شد. یا بهش برخورد. یا دوباره خجالت کشید. اما فروشنده دوستانهتر نگاهش میکرد و میخندید.
_ بیا داداش... بیا اینور... اینجا به کار تو نمیاد.
سیاوش به دنبال فروشنده به سمت قفسهی دیگری رفت. فروشنده جعبهی مستطیل شکلی برداشت و به دستش داد. سیاوش جعبه را گرفت. ماشین کنترلی بود. قرمز.
چند دقیقهی دیگر، سیاوش با یک جعبهی کادوپیچ شده و یک بستنی شکلاتی در دستش جلوی در ایستاده بود. میخواست در را باز کند اما یکلحظه ایستاد. قبل از کلید انداختن موبایلش را درآورد و شمارهی امید را گرفت.
_ امید... یه چندروزی کارای شرکتو راه بنداز. من دوسه روز میرم مسافرت...