شب... گوشواره به گوش میاندازد و
لالاییهای زخمی با جنون را میزند به تن سرگشتگان شهر
تابوت از پس تابوت... زندان از پس زندان... هجران از پس هجران...
دور و دور و دورتر میشود
سایهی خشکیدهی نفسهای به آشوب نشسته...