پارت 4
سفره جمع کردم ظرفاشستم دیدم سلین اومد گفت آبجی بعد خورد زمین اشکام ریختن سلین سلینم خوشگلم چی شد مامان طلاااسلین حالشش بددشددد رفتیم دکتراشکام میریختن حالم دست خودم نبود بادیدن پرستار سریع بلند شدم گفتم خانم حال سلینم خوبه گفت سلین مریضی قلبی داره باید قلبش عوض بشه وگرنه باید بگم خیلی دوم نمیاره هق هقم شدت گرفت پرستارگفت نباید گریه کنین سریع پول درمانش پیداکنید من ازهرکجاباشه قلب براشون پیدامیکنم سری تکون دادم رفتم پیش سلین گفت آبجی من حالم بده گفتم نه قشنگم خوب میشی ولی باید چندمودت اینجابمونی چشم آبجی بوسش کردم گفتم سلین من زودمیام گفت باش زودبیای آبجی گفتم باش خوشگلم رفتم دنبال کار اینقد گشتم