پارت 1
جانان جانان بیدارشووامروز باید بری داشنگاه چه قدمیخوابی اهه مامان بزرگ باش بیدارشدم اگه گزاشتی بخوابم بیدارشدم رفتم دسشوی صورتم شستم مسواک زدم موهام به هم ریزدورم بودن شونشون کردم به خودم توآینه نگاکردم چشمایی عسلی خیلی زیباباموهایه خرمایی البته خودم رنگ چشمام دوس ندارم ولی همه میگن خیلی قشنگن وقتی گریه میکنم خواستنی ترمیشم صورتم سفیده ولی نه خیلی سفیدمیرسیم به چیزی که باعث میشه ازخودم بدم بیاد قدم ۱۸سالمه ولی قدم ۱۵۴دوستام بهم میگن توبغلی ولی نه نیستم باصدای مامان طلابه خودم اومدم جانانن دختردیرت شد لباس یکم پاین تراباس.نم پوشیدم شلوار نیم بگ یه شال شیری رفتم پاین صبحانه خوردم وقتی ۱۵سالم بود میریم مسافرت شمال ولی ای کاش نمیرفیتم اون مسافرت مامان بابام داداشم مردن من بامامان بزرگم یعنی مامان طلازندگی میکنم ولی یه خواهر پنج ساله دارم که ازش مراقبت میکنم اسمش سلین دختری باچشمایه آبی خوش رنگ که به پدرم رفته بودصورتی خیلی سفید نازآبجی جانان جونم سلینم کی برمیگردی دلم بلات تنگ میشه زودبرمیگردم سلین قشنگم باش آبجی مواظب خودت باشی لطفا چشم مامان طلامن میرم دیگه باش دخترم توراه مواظب باش چشم مامان بای بای