
انگار وسط رمان هایی که خوندم زندگی میکنم یعنی یه نفر هست که آخر قصه به صفحه آخر برسه و کتابو ببنده و ما تا همیشه تموم بشیم ؟
روز غریبی بود
برای ثبت نام دانشگاه میخواستم راهی بشم که نشد
خبر آسیب دیدن استاد موسیقیو دیدم و ساعت ها گریه کردم گیج بودم انگار دنیا روی سرم خراب شد
چه حالی داره اون مادری که بچه شو خاک کرد ؟ حتی نمیتونم تصور کنم .
وقتی خبر رسید که بهتره ، اون نوتیف صداش باعث شد نفسمو یادم بره
الان انگار جون دوباره ای بهم دادن
اولین کتابم از هدایت هم تموم شد .
سگ ولگرد
هفت قصه کوتاه سه تاشو بیشتر از بقیه دوست داشتم به ترتیب
بن بست
تاریکخانه
و خود سگ ولگرد
بن بست که تموم شد میخواستم برم سراغ قصه بعدی ولی اینقدر برام عزیزشده بود و توی ذهنم بود نمیتونستم به کلمه دیگه ای فکر بکنم .
سطر به سطر این کتاب انگار خود صادق هدایت رو توصیف میکنه زندگی شخصی شو افکارشو و ...
اینجا جایی که دوباره یادم میاد هنر رو نمیشه از هنرمند جدا دونست .
نوشته هام خیلی تکه پاره است .
امیدوارم چینی بند زنی پیدا بشه روزی تا دل منو نوشته هامو بند بزنه :)✌🏼