باران·۴ روز پیشهمنوایی شبانه ارکستر چوب ها...کمالگرایی وحشناکه .اخیرا حرف زدن هم واسم ترسناکه هی با خودم کلنجار میرم تا حرف هامو نزنم بیشتر سوکت کنم و فشار روانیش هم به طبع واسم پیچ…
باران·۸ روز پیشآواز آبادی...من از سوءتفاهم بیزارم وقتی کتاب میخونم سر این موضوع که برسم چند صفحه رو رد میکنم فیلم هم که میبینم داستان همینه از بچگی همین شکلی بودم م…
باراندرجرجیسِ نبی·۱۲ روز پیشکابوس های درخت پرتقال... حالم از کابوس های شبانه ام بهم میخوره منو درگیر میکنه انگار یه کاغذ باشم که بار ها مچاله شده باشهبیشتر شبا میدونم قراره باز تکرار بشه…
باران·۱۸ روز پیشکوچه ابر های گم شده...من ادم مهربونیم یعنی بقیه اینجوری میگن نمیدونم مهر و محبت با بخشندگی رابطه مستقیم داره یا نه ولی یکی از بزرگترین حس هام کینه ای بودنه …
باران·۲۳ روز پیشدست های آلوده برای از خاک برخواستن نوری میخواستمدستی ، راهی ، ریشه ای اما جسد بی جانم را در آغوش گرفتم باری من در آواره ها زیستم خرابه ها آ…
باران·۲۴ روز پیشمیدان کاج...به آینده فکر میکنم شبیه کدوم از آدمایی که میشناسم میشم لباسای اداری پوشیدم یه گزارش دستمه و دیگه خبری از ذوق شوق واسه هنر ندارم .یا مثلا…
باران·۳ ماه پیش«او»...نوشته ای که در ادامه میخونید رو نمیدونم چرا نوشتم !حتی میخواستم عنوان کنم که ردش کنید .یادمه بچه بودم یه قسمتی از فیلم آتش بس بود که آ…
باران·۳ ماه پیشآدم های بی مقدار...انگار وسط رمان هایی که خوندم زندگی میکنم یعنی یه نفر هست که آخر قصه به صفحه آخر برسه و کتابو ببنده و ما تا همیشه تموم بشیم ؟روز غریبی بو…
باران·۳ ماه پیشستاره منقدیما عاشق هیجان بودم .سرعت بالا ،دراما های زیاد، سر صدا و مهمونی های شلوغ .دلم لک میزد با بابام بریم بیرون و تند ترین حالت ممکن رو بره یا…
باران·۳ ماه پیشقاصد روزان ابریتمرکز ندارم ،ساعت ها میتونم به یه جا خیره باشم و نفهمم کی زمان میگذره .توی اوتوبوس خانومی سوار شد و خواست جا به جا بشم که بتونه بشینه اینق…