
تاریخ و زمان رو گم کردم یه جاهایی میون ثانیه ها گیر میکنم زمان نمیره جلو یه جاهای حس میکنم هنوز گذشته است نمیفهمم چطوری اینقدر سریع گذشت . به تقویم نگاه میکنم به روزایی که علامت زدم پرداخت قصد ها ، باز کردن آتل پام ، نوبت های دکتر ، امتحان های دانشگاه به روزایی که زندگی نمیکنم . این روزها فقط آخر داستان رو میبینم .غذا میخورم لقمه ها میشمرم که چند تا دیگه تموم میشه ، زمان فیلم رو میبینم که کی به پرده آخر میرسه نمیدونم انگار گیر کردم . خلاصه که چقدر این روزها مانند ایران گشته اوضاعم ز شرق و غرب هرکس تکه ای از من جدا کرده