چند روزی هست بهم ریخته تر از قبل شدم
سر گیجه هام شدید تر شده .
دیشب خواب دیدم سفر رفتم با یه خانواده غریبه ،
غریب بودن برام ولی صمیمیتمون آشنا بود
یک نفر دستشو روی چشمام گزاشت
گفت درد از چشمات نشأت گرفته .
چشمات نیاز به درمان داره .
میخواستم بگم
چیزهایی رو میبینم و تحمل میکنم که چشمِ روحم خسته شده
ولی نگفتم .
خیلی وقته آدمایی که باید اجبارن سکوت کردن
و «ما» عبور میکنیم .