قدیما عاشق هیجان بودم .
سرعت بالا ،دراما های زیاد، سر صدا و مهمونی های شلوغ .
دلم لک میزد با بابام بریم بیرون و تند ترین حالت ممکن رو بره
یا با پسر عموهاش کف خیابون کورس بزاره .
تازه موتور سنگین سی بی هم جزو آرزوهام بود .
یادمه یه فیلمی بود به اسم دیوار نقش اولشو فراهانی بازی میکرد ، یه دیواری گردی بود که با موتور ازش میومد بالا
ته ته عشق حال بود برام ،بارها خودمو جاش تصور کردم و آرزوش کردم حتی .
شبا خونه مامان بزرگم لذت میبردم از جمع های شلوغ، آخر مهمونی که میشد کلی غصه میخورم که دارن میرن آدما .
توی مدرسه هم وضعیت همین بود با عالم آدم سلام علیک داشتم .
زمان چرخید ولی
نه اینکه فکر کنی ده سال گذشته ها نه همه اش مال یکی دو سال پیشه.
و میرسیم به الان بیشترین چیزی که میخوام آرامشه .
یه زندگی نرمال میخوام .
قهوه مو بخورم کتاب مورد علاقه ام رو بخونم .
برم باشگاه اگه شد یه سفری برم .
میدونی ؟
معمولی تریم زندگی رو میخوام :)
نه که من آدم حسودی باشم ها نه
ولی خب از ته ته قلبم به اونایی که زندگی آرومی دارن و نمیدونن شرقی غمگین کیه حسودی میکنم .
امروز سه بار دستمو روی رگ گردنم گزاشتم
از خدا خواستم آروم
بگیره این درد ها ...