
میپرسه چی اذیتت میکنه ؟ بارون ؟ مگه میشه آدم با خودش بجنگه با تک تک لحظه هایی که گذرونده !میخوام بگم آره میشه تو نمیبینی بغض تو گلوم رو نمیبینی جونم تیکه تیکه شده ؟ میخوام بگم ولی فقط نگاهش میکنم.اینقدر خیره میمونم که میره شاید اگه پشت سرشو نگاه میکرد بهش لبخند میزدم دست تکون میدادم اون وقت یادش میومد من از اول اینجوری نبودم ولی رفت . حالا به صندلی خالیش نگاه میکنم به اسباب اساسیه این اتاق به اشیایی که منم جزوشونم، از اول که سایه نبودم ؟ بودم ؟ نگار چایی دم کرده ریخته توی همون لیوان بدون دسته ها که دوست دارم میگه نجات دهنده توی آینه که نه ولی شاید توی این سینی باشه . وقتی میبینمش یاد مامان خانوم میوفتم چروک های دستشون شبیه به همه .اونم به من میگفت دخترکم ؛پتوس های کنار تخم کار اونه وگرنه منو چه به رسیدگی به گل گیاه من اگه رسیدگی بلد بودم که خودم خشک نمیشدم. قند بهم تعارف میکنه میدونه چایی مو تلخ میخورم میدونه خیلی از اون موقع ها که زندگیم شیرین بود گذشته . دیگه وقتی نمونده باید بخوابم شاید توی خواب خودمو ببینم که زنده ام که زندگی میکنم .