
برای از خاک برخواستن نوری میخواستم
دستی ، راهی ، ریشه ای
اما جسد بی جانم را در آغوش گرفتم
باری
من در آواره ها زیستم
خرابه ها آرزوهایم را خوردند
و من صبورانه تماشا کردم
آخرین رد پا
آخرین امید
آخرین فردا
همه روزی باز به فرزندم تعلق میگیرد
همچون ققنوسی از دل آتش
همه روزی باز به فرزندم تعلق میگیرد
روزی که من نیستم
و ماه از من یاد میکند .