
به آینده فکر میکنم
شبیه کدوم از آدمایی که میشناسم میشم
لباسای اداری پوشیدم یه گزارش دستمه و دیگه خبری از ذوق شوق واسه هنر ندارم .
یا مثلاً مادر شدم شغلمو کنار گزاشتم صبح زود بیدار شدم لقمه واسه دخترم میگیرم که ببره مدرسه .
موزیک چی گوش میدم ؟ هنوز کتاب میخونم ؟
آرزو هام چیمیشه ؟
ایران ...
به اون موقع فکر میکنم که کمتر امروز حس کنم نامرئی ام کمتر حس کنم هرچی فریاد میزنیم صدایی نداریم
پر از حرف نزده ام یاداشت های طولانی که منتشر نکردم پر از کار نکرده ام .
میدونم حتی اگه این شب صبح بشه هیچ کدوم ما مثل قبل نمیشیم .
اگه خودمون زیر خاک نباشیم تا همیشه یه قسمت از قلبمون عزادار میمونه .
اما به امید روزی که این نیز بگذرد :)