
کمالگرایی وحشناکه .
اخیرا حرف زدن هم واسم ترسناکه هی با خودم کلنجار میرم تا حرف هامو نزنم بیشتر سوکت کنم و فشار روانیش هم به طبع واسم پیچیده تر میشه .
نمیدونم چرا این چیزا رو به خودم تحمیل میکنم شاید فکر میکنم اینجوری آسون تر بگذره .
گریه هم نمیکردم ،
از تاریخ سی فروردین که یه اتفاقی واسم افتاده بود و باید گریه میکردم جلوی بغضمو گرفتم تا یکی دو روز پیش رسیدم باشگاه و بوم سر یه اتفاق رندوم و مسخره دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم تا چند ساعت چشمام پر از اشک میشد و به لیوان آب و مخفیگاهی پناه میبردم که کسی متوجه من نشه .
ته دلم بدمم نمیومد بشینم زار زار گریه کنم و چند نفری هم آرومم کنن ولی خب ..
سر کلاس موقعه تراشیدن چوب یادم رفت کجام بوی چوب کاج ، اون لحظه ای که داری از یه شکلی به یه شکل دیگه تراشش میدی و هرچند ابتدایی باشه حس خلق داری همه اینا باعث شد فکر کنم چقدر فاصله دارم از دنیایی که دوسش داشتم .
در آخر یه قسمت هایی رو سوزوندم وقتی به استادمون گفتم و در جواب گفت سوختن بخشی از این فراینده انگار که بخوای رنگ بهش اضافه کنی :)
مایی که از ریشه هم داریم میسوزیم بخشی از فراینده ؟
ماهم قشنگ تر میشیم ؟
تا ابد به نظرم این تجربه زیسته ما هرچه هم که فراتر از بقیه هم سن و سال هامون توی اطراف دنیا باشه
ارزشش رو نداشت :)
ما همه حیف شدیم