شب دوباره آمده و من با خودم فکر میکنم چطور همهچیز میتواند تمام شود، بیصدا، بیهیاهو.. درست مثل چراغی که قبل از خاموش شدن حتی آخرین جرقهاش را هم به یاد نمیآوری.
فهمیدهام دلتنگی همیشه صدا ندارد.
گاهی فقط به شکل وزنی روی سینه مینشیند و نمیگذارد کامل نفس بکشی. ما شکست نخوردیم، تمام شدیم .. و پایان همیشه شکست نیست.
گاهی فقط رسیدن به جاییست که دیگر نمیشود جلوتر رفت.
تو رفتی، یا من رفتم؛ فرقی نمیکند.
آنچه مانده، سکوتیست که مثل گردوغبار روی تمام جملههای ناتمام نشسته. واقعیت این است که هرکس از ما چیزی برداشت و چیزی جا گذاشت؛
تو شاید آرامش، من شاید بخشی از خودم.
میگویند زمان همهچیز را حل میکند اما من فکر میکنم زمان فقط یاد میدهد بدون جواب زندگی کنیم و من حالا با همین بیجوابی کنار آمدهام.
نه قویتر شدهام، نه بهتر. فقط ادامه دادهام.