گر نگفتی دوستم داری به وقتِ بودنم
روی سنگِ سردِ قبرم گل نشاندن، چه سود؟
گر نپرسیدی ز احوالم میانِ روزگار
اشکِ حسرت بعدِ مرگم چکاندن، چه سود؟
یک سلامِ گرم را از من دریغ انگاشتی
بعد مرگم نام من را بازگو کردن، چه سود؟
زنده بودم، میشد آغوشی شوی وقتِ نیاز
بر سرِ تابوتِ من دستِ نوازش را، چه سود؟
چون که رفتم بیصدا روزی ز دهر
بر سرِ گورم نشستن، گریه کردن را چه سود؟
-مهدیس