زندگی شطرنجیست که بدون رضایت ما آغاز شده، صفحه را از پیش چیدهاند، مهرهها نام ما را دارند و قواعد را کسانی نوشتهاند که خودشان هرگز باخت ندادهاند.
ما حرکت میکنیم نه از روی انتخاب، بلکه چون نوبت رسیده؛ هر فکر فقط تعویق یک حذف است.
سرباز با توهم معنا جلو میرود، شاه با وحشت بقا عقب میکشد، وزیر خیال میکند آزادی دارد، اما همه در نهایت به یک اندازه مصرف میشوند.
برد اتفاقیست بیارزش و باخت تفاوتی با آن ندارد، چون تخته بعد از آخرین حرکت جمع میشود و هیچکس نمیپرسد چهکسی بهتر بازی کرد.
مات شدن فاجعه نیست؛ پایان طبیعیِ بازیایست که از ابتدا هم قرار نبود معنایی داشته باشد. پوچی همین است..
ادامه میدهیم نه برای پیروزی، نه حتی برای امید، فقط چون ترک بازی حرکتی تعریفنشده و نبودن، تنها انتخابیست که اجازهاش را نداریم.