چطور آن اتفاق افتاده بود؟
صدای بازی بچه ها از پارک به گوش میرسید. کودکانی که فارغ از هر آلایش و خستگی، با شور، هیجان و معصومیت کودکانهشان مشغول بازی بودند. آنها از خوشحالی جیغ میکشیدند و تمام انرژی های نهفتهی خود را بروز میدادند ...
اما من؟ من فقط با حسرت به آنها نگاه میکردم. ای کاش من هم میتوانستم جای آنها باشم. ای کاش میتوانستم جای پروانهای باشم که آزادانه به هر سویی پرواز میکند. یا شاید هم میتوانستم جای رودخانه باشم و پاک، زلال و خنک، جاری میشدم.
اما نه...
من شاید همهی آنها هستم. شاید هم چیزی اضافه تر . اما چرا زندگیام اینگونه است؟ من چه کاری را اشتباه انجام دادم؟
تصمیم گرفتم فرار کنم. تصمیم گرفتم کتاب بخوانم، شاید توانستم بهتر بفهمم که چه اتفاقی افتاده است؛ شاید این بهترین راه گریز بود.
سیریل کانلی در یکی از کتابهایش میگوید: کلمهها زندهاند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که به سوی آن.
من هم بهتر بود برای فهمیدن علت، فرار میکردم. سوال های زیادی در ذهنم بود: چطور میتوانستم مانند قبل باشم؟ چگونه میتوانستم تغییر کنم؟ شاید با خواندن، همهچیز تغییر میکرد.
بنابراین من شروع کردم به خواندن. طوری به خواندن ادامه میدادم که گویا مطمئن بودم تمام جواب هایم را کتاب میتواند بدهد.
و همین اتفاق هم افتاد!
من خودم را در کتاب ها غرق کرده بودم...
در کتاب ها و نوشتن. گاهی آنقدر غرق آن شده بودم که چندین ساعت گذر زمان را متوجه نشدم. من برای فرار، نوشتم و نوشتم. برای برگشتن به زندگی آنقدر خواندم که بالاخره جواب را یافتم.
آن جواب جرقه ای نبود که یکلحظه در ذهن ظاهر شود؛ بلکه من آن را با خواندنهای بسیار بهدست آوردم.
بالاخره من ، کورسوی امید را پیدا کرده بودم. همان نور ضعیفی که منِ زندانی را به وجد آورد.
آن کلید، سلول من را باز کرد و حال من دیگر زندانی نیستم.
درواقع من با کتاب جواب اصلی را پیدا نکردم؛ بلکه من با استفاده از کتابها، فهمیدم برای رسیدن به جواب کجا را باید جستجو کنم. این جواب، درون خودم بود. باید به ندای درونم گوش میدادم. قلبم همیشه درحال سخن گفتن با من بود اما من هیچوقت درکش نکرده بودم. این یعنی تمام این مدت، من این جواب را میدانستم اما هیچوقت به آن توجهی نمیکردم. جوابی که شاید حتی راز زندگی کردن بود. من با این جواب، افسردگیام را درمان کرده بودم.
نسیم خنک بهاری، یک نوشیدنی خنک در تابستان، برگهای پاییزی، بوی خاک خیس، بوی کتابها، رد پای گربهها روی برف و...
اینها دلیلهای زندگی هستند. هیچکسی در دنیا تنها نیست، چون همهی انسانها دوستی دارند که از همهی دوستها بهتر است. آن دوست کسی است که هرگز تنهایت نمیگذارد و حتی وقتی که تو توجهی به او نمیکنی، او همچنان حواسش به تو هست و همیشه به تو کمک میکند چون بهتر از هرکس دیگری تو را میشناسد.
او بهترین دوستی است که هرکسی میتواند داشته باشد. و همهی افراد هم میتوانند با او دوست باشند، فقط کافی است به قلب خود رجوع کنند.
او کسی است که همهچیز و همهکس را آفریده است. او همان کورسوی امیدی بود که از پنجرهی زندان به داخل میتابید. حتی شاید با وجود او من هیچوقت یک زندانی محسوب نشدم.
زمانی که احساس تنهایی میکردم، او همیشه پیشم بود و من این را نمیدانستم. اگر هم گاهی در تنهایی به او فکر میکردم، خیلی خوشحال میشدم اما این بد بود؛ چون در بقیهی مواقع او را فراموش میکردم.
من بالاخره، راه حل بسیاری از مشکلات را دانستم. فهمیدم خوشبختی واقعی یعنی چه.
خوشبختی یعنی خوشحال بودن در هر شرایطی و با وجود هر مشکلی. همهی انسانها مشکلاتی را در زندگی خود دارند اما همهی آنها خوشحال نیستند.
دیدن کودکان خوشحال درحال بازی، قدم زدن زیر باران، بودن با خانواده، تماشای پرندگان، پروانه ها، کفشدوزک ها، سنجاقک ها، گل ها و...
چیزهای بسیار زیبایی در اطرافمان وجود دارند و ما هرروز بدون توجه به آنها میگذریم؛ درحالی که آنها دلیل های زندگی هستند...