ویرگول
ورودثبت نام
ناشناس
ناشناس
ناشناس
ناشناس
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

فرشتگان بی‌بال

این را می‌نویسم که اگر هر اتفاقی افتاد، زمانی که ما رفتیم و شما ماندید، شما رفتید و آن‌ها آمدند، این کره‌ی خاکی بداند که هیچ کودکی در جهان، گناهکار نیست. کودکان چیزی جز یک دل صاف و ساده ندارند.

این را می‌نویسم که زمانی، سنگ، باد و خاک، بدانند که کودکان میناب هم کودک بودنند، مانند دیگر کودکان در جهان‌؛ وگرنه انسان‌ها که این‌ را نمی‌فهمند.

آنها هم مانند بقیه، در دفتر نقاشی خود خورشید می‌کشیدند، خورشید، خورشید، خورشید‌‌...

زندگی آنها مداد رنگی بود، و از هر کدام از آنها می‌پرسیدی موشک چیست، می‌گفتند همان چیزهایی که سر کلاس با کاغذ دفتر نقاشی درست می‌کنیم و با آن خانم معلم را اذیت می‌کنیم.

دختر ناز بابا، پس چرا مداد‌رنگی‌هایت شکسته‌اند؟ چرا؟

چرا موشک کاغذی که سر کلاس درست کردی، قرمز است؟ چرا؟

چرا مقنعه‌ات قرمز شده است؟ مگر لباس فرم مدرسه‌ات سفید نبود؟ یعنی وسط سال لباس فرم را عوض کرده‌اند؟

چرا دیگر برای بابا شعر جشن تکلیفت را نمی‌خوانی؟ بابا عاشق صدایت است، باز هم برایش بخوان.

پسر قوی مامان، چرا ماکارونی‌ات را تمام نکردی؟ مگر نگفتی مزه‌ی بهشت می‌داد؟ آیا امروز ماکارونی در دهانت، تلخ است که آن را نمی‌خوری مرد مامان؟

چرا امروز بعد از ظهر با دوستانت نمی‌روی تا فوتبال بازی کنی؟ هوا که خیلی سرد نیست. مامان تو را در آغوش می‌گیرد که کمی گرم شوی و بعد، بروی با دوستانت فوتبال بازی کنی.

شاید هم دوست داشته باشی شب با پدرت بروی بیرون. اما بهتر است در روز بروی، چون مامان می‌داند که تو از تاریکی می‌ترسی، قلب تو هنوز آن‌قدر قوی نیست که بتواند ترس خود را کنترل کند.

اگر هم بخواهی، می‌توانی هم با دوستانت فوتبال بازی کنی و هم با پدرت بروی بیرون. فقط یادت باشد این اجازه را امروز به تو می‌دهم، چون فردا تولدت است.

اما فرزند قشنگم، امیدوارم در مدرسه، حسابی حواست به خودت باشد. لقمه‌هایت را تا آخر بخور، زیاد بدو بدو نکن و به حرف آقا معلم گوش بده. این را بدان که پدر و مادرت هنوز در خانه منتظرت هستند...

کودکانکودکظلمدرد
۰
۰
ناشناس
ناشناس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید