من خیلی حسودی می کنم. به بقیه، خنده هاشون، دوستاشون، جاهایی که می رن و... از ته قلبم خوشحالم که آنها آدمایی دارن که دوستشون دارن، چیزایی دارن که بهش می خندن و جایی را دارن که برن. من هیچ وقت راضی نیستم، از زندگیم، از دوستام، از خنده هایی که معمولا دروغن. دوست دارم بیشتر با دوست هام صحبت کنم. نه فقط صحبت های الکی و مسخره. دوست دارم دردل کنم و اونا درک کنن. دوست دارم غر بزنم و اونا بغلم کنن ولی افسوس می خورم. فکر می کنم تنها کسی که می توانه دوستی که می خوام باشه خودمم. اما چطوری؟ من از خودم متنفرم. از شکم گنده ام، از دندون عقبم، از خنده های بلندم، از موهای وزوزیم، از اخلاق بدم. فکر کنم از تمام عنصر های وجودم متنفرم. خیلی سعی کردم خودم را دوست داشته باشم اما نشد. نتوانستم برای خودم اون دوستی باشم که میخواستم. نتونستم آغوشی باشم برای تنهایی هاش. نتوانستم شونه ای باشم که سرشو بذاره روش و گریه کنه. نتوانستم.
متاسفم. واقعا متاسفم اگر هیچ وقت دوستت نداشتم. اگر قبولت نداشتم. اگر همیشه بهت نفرت ورزیدم و ازت اشکال گرفتم. آیا از این به بعد دوستت دارم؟ متاسفم اما جواب من همچنان نه هست ولی واقعا امیدوارم روزی برسه که بتوانم تو را دوست داشته باشم. بتوانم در آغوشت بگیرم و بگم نگران نباش از این به بعد من پیشت هستم.