پروردگارا، اهریمن را از ما دور کن که در جامهی زنی زیبا، هوش از سر این شاه سبکمغز برده است. ببین چگونه دل بر این افسونگر میسوزاند و میگذارد با جادوی واژهها خام شود. سودابه راست میگوید. کاووس همان شاه سیاهدلی است که گذاشت سهراب، آن غنچهی نوشکفته، در برابر چشمهای رستم پرپر شود؛ همان بیدادگری که با دریغ کردن نوشدارو، داغی سینهسوز بر پدری گذاشت که برایش آن همه پیروزی و شکوه به ارمغان آورده بود. و من هرگز نفهمیدم که رستم -این پدر دلسوخته- چگونه توانست از گناه کاووس بگذرد و فرزند آن سنگدل را چون فرزند خویش بپرورد و به او راه و رسم پهلوانی بیاموزد؟ و من هنوز شرمسار جوانمردی اویم که من، فرزند کشندهی پسرش بودم و او سالها به جای تیر خشم، بر من باران مهر بارید. و امروز می دانم که این افسونگر، مکافاتی است از سوی کردگار دادگر که هیچ ستمی را بیپاسخ نمی گذارد: سودابه چون زهری جام هستی کاووس را لبریز از خویش کرده است و او از همه جا بیخبر، این زهر را جرعهجرعه مینوشد.
کاووس خشم سیاوش را از چشمهایش میخواند: «سخن کدام را بپذیرم؟ که راست میگوید و که دروغ میبافد؟»
و روی برمیگرداند: « از دانستنش چه سود؟ بازنده این بازی منم. که هر که راست گفته باشد، از دروغ دیگری پرده برداشته و باز دشنه خیانت یکی در سینهام فرو خواهد رفت.»
به فرمان کاووس اخترشناسان به کاخ میآیند: «به ستاره نوزادان بخت برگشته بنگرید و گره از این راز بگشایید.»
پاسخ اخترشناسها آسمان را بر کاووس میکوبد: «این دو کودک مرده از پدر و مادری دیگرند، نه از کاووس و سودابه.»
سودابه خشمگین گردنبند چنگ میزند و سینه میخراشد. رشتهها پاره میشوند و مرواریدهای سیاه بر فرش میغلتند: «همه دروغ میگویند. همه سرسپرده سیاوشاند و دروغ میبافند. روزی به بیگناهیام پی میبری و از کردهات پشیمان میشوی. روزی خواهی دانست که فرزندپروری رستم بیدلیل نبود. به خشمی که از نگاه فرزندت شعله میکشد چشم بدوز. رستم پسرت را زیر بال و پر گرفت و به او نه شمشیرزنی و سوارکاری و تیراندازی، که خیانت به پدر را آموخت. و چه راهی بهتر از این برای فرونشاندن آتش کینخواهی رستم؟»
واژههای سودابه چون تیرهایی یکی پس از دیگری در تن و جان کاووس می نشیند. شاه درفش در مشت میفشارد.
بزرگ موبدان پا پیش میگذارد: «سرورم! همسرت را بدنام مکن و به فرزندت سیاوش هم خرده مگیر که اگر راست هر یک دروغ انگاری تا دنیا برپاست از آتش پشیمانی رهایی نخواهی یافت.»
کاووس فریاد میزند: «پندم مده، تنها بگو ریسمانی که مییابی که برای رهایی از ژرفای این چاه تاریک به آن بیاویزم یا نه ؟»
-فرمان بده یکی از این دو از آتش بگذرد. اگر راستگو باشد و پاک، آتش به او گزندی نمیرساند. اما سوختن سزاوار کسی است که در برابر فرمانروای بزرگ این سرزمین رسوا شود.
کاووس به سیاوش چشم میدوزد و سیاوش به سودابه.
بیا و تا دیر نشده همه ماجرا را بگو. بگو در شبستان چه داستانها برایم ساختی و چه نقشههای پلیدی کشیدی. مگر تو نبودی که میگفتی: «میدانی چرا در هیچکدام از دختران شبستان نمینگرم.» میگفتی: «آنها در کنار من درخششی ندارند؛ ستارگانیاند در پناه ماه.» میگفتی: «سیاوش! پیمان ببند با من بمانی که سوگند میخورم جز تو یاری برنگزینم. پدرت پیر است و در پایان راه.» بگو سودابه! بگو چگونه مادران این نوگلان بیگناه را فریفتی و چگونه فرزندانش را در شکمش از بین بردی..
سودابه سر بر زمین میگذارد و خشمش را فریاد میزند. سیاوش چشم از او برمیگیرد و پا پیش میگذارد: «زندگی در دوزخ را به جان میخرم که به دشواری تن دادن به این بدگمانی ناروا نیست. بگو آتش برپا کنند پدر، که بهشت من آرامش جان توست.»