صد کاروان اشتر سرخموی
همی هیزم آورد پرخاشجوی
نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارش گذر کرد بر چون و چند
شترها یکی پس از دیگری میرسند و در میدانی بزرگ بار بر زمین میگذارند. کوهی از هیزم برپا میشود. سیاوش جامهای سراسر سپید میپوشد و سوار بر اسب سیاه خویش پیش میآید. گوشهگوشه پیر و جوان همهمه میکنند. کاووس آن سوتر بر تختی گوهرنشان نشسته است. نگاه سیاوش اوج میگیرد. بر بام سودابه را میبیند. در جامهای سرخ زن و مردم پیش میدوند و راه بر سیاوش میبندند. زنی جوان افسار اسب را میکشد و خود را در برابر سیاوش به خاک میاندازد. چهرهای رنج کشیده دارد و چشمانی بیفروغ: «از همین راه بازگرد و از چنگ این دیوسیرتان بگریز. ما راه بر سواران کاووس میبندیم تا تو در امان نزد رستم بازگردی. برو و بیهوده خود را در آتش بدخواهی اهریمنی چون سودابه مسوزان. من زهر او را چشیدهام؛ آن ناپاک بود که دارویی در خوراکم ریخت و فرزندانم را در دلم کشت. تو چهرههای بیگناهشان را دیدی...»
سیل اشک چهره زن را میپوشاند. پیری خمیده چوبدست را بالا میآورد: «آتش میسوزاند، چه خشک و چه تر، چه پاک و چه گناهکار، کمی بیشتر بیندیش و با پای خویش به پیشواز مرگ مشتاب! شاید آن موبد هم سرسپرده سودابه روسیاه باشد. پند این زن دلسوخته را بشنو و خود را از این دام برهان.»
به
اسب سیاه پیش میرود. جوانی سپیدپوش دست سیاوش را میکشد، سر بلند میکند و لب بر گوشش میگذارد: «به دنبالت خواهم آمد. چون به آتش رسیدی، از اسب پایین بیا و من در چشمبرهمزدنی جای تو مینشینم. هیچ چشمی ما را نخواهد دید و هیچ کس از این راز باخبر نخواهد شد. بگذار من به جای تو در آتش بسوزم و تو از آن سوی آتشگاه بیرون بیا. هیچکس نخواهد دانست. بگذار این جانِ ناچیز را فدایت کنم که اگر تو نیز در آتش خشم و نادانی کاووس بسوزی، تنها جوانه امید این مردمان در دلشان خواهد پوسید.»
لبخندی تلخ برلب سیاوش مینشیند. زمزمه می کند: «نه، از من مخواه راه ترسویان را برگزینم که اگر چنین کنم، جانم هرگز آرام نمیگیرد، و بدان که اگر میخواستم راه فریب را در پیش گیرم، امروز نه کاووس بدگمان بود و نه سودابه خشمگین. اما پشیمان نیستم که آرام جانم بهشتی است که در دوزخ خویش امانم میدارد.»
کاووس درفش را بالا میبرد و فریاد میزند: «مشعلها را برافروزید و مردمان را کنار زنید که میترسم آشوب درونم هردم مرا نقشِ برزمین کند.»
دهها مشعل، هیزمها را به آتش میکشند. باد در شعلهها میدمد. جز صدای شکستن چوبهای خشک هیچ آوایی به گوش نمیرسد. سیاوش در برابر پدر سر خم میکند و به سوی آتش میتازد. پارههای آتش بر خاک میافتند. پهلوان سربریال سیاه اسبش میگذارد: «مرا ببخش که تو را همراه سختیها و رنجهایم میکنم. مرا ببخش اما در برابر پدری چنین بدگمان تنها آتش میتواند گواه بیگناهیِ من باشد.»