سیاوش به لبهای کاووس مینگرد که میجنبند و هیچ نمیشنود. اندیشه سودابه هنوز در سرش چرخ میزند و پشتش را میلرزاند. لبهای کاووس آرام میگیرند. سیاوش کمی بالاتر، چشمهای کاووس را میبیند که به دنبال پاسخاند. سیاوش اما هیچ نمیگوید.
چه میخواهی بدانی؟ چه میخواهی بشنوی؟ که همسرت، دلدارت، آرام جانت، در آرزوی مرگت شبها را روز میکند؟ که سودابه، همسر تو و نامادری پسرت سیاوش، اهریمنی است که میخواست من نیز دل به او ببازم و با این شمشیر خونت را بریزم و به جای تو بر تخت نشینم؟ و اکنون چون میبیند که نمیتواند مرا با خود همداستان کند و به گناه وادارد، دروغ میبافد؟ میخواهی برایت از وسوسههای گناهآلود سودابه بگویم که چون راه بهجایی نبُرد، جانش را به آتش کشید؟ نه، شرم بر زبانی که چنین واژههایی بر آن جاری شود. نه، نخواهم گفت. که اگر چه هرگز سزاوار نام پدر نبودهای، چنین کیفری هم شایستهات نیست.
کاش گذشتهام راهی بیبازگشت نبود تا سوار بر جاده دیروز یکنفس میتاختم و خود را به دروازههای کاخ کودکیام میرساندم؛ کاخی که رستم با دستهایی پُرمهر برایم ساخت و نگذاشت آرزوی آغوش گرم پدری دلسوز را به گور برم.
فریاد کاووس ستونهای کاخ را میلرزاند و سیاوش را به خود میآورد. کاووس از تخت برمیخیزد و پارچه از روی تشتی زرین کنار میزند. دو نوزاد خونآلود در آغوش هم به خوابی ابدی فرو رفتهاند. سیاوش چشم میبندد و روی برمیگرداند. کاووس انگشتش را چون سرنیزهای به سوی سیاوش نشانه میگیرد: «با توام، بگو! چه بر سر این زن آوردی؟ چگونه توانستی روانش را چنان آزرده کنی که فرزندانم را مرده به دنیا آورد؟ هرگز گمان نمیکردم که روزی فرزندم چنین بیدادی بر پدر روا دارد.»
سیاوش دشنام فرو میخورد که میداند نیرنگبازی چون سودابه سزاوار خشم او نیز نیست. دستهایش اما میلرزند: «از بیمهری تو یا ترس از جان خویش برنمیآشوبم. این گناه نابخشودنی سودابه است که چون توفانی هولناک وجودم را شخم میزند.»
سودابه خود را بر زمین میزند: «من دیگر هیچ نمیگویم. هنگامی که از فریادهای جگرخراش و آه سینهسوز کاری برنمیآید. چگونه میتوان به واژههایی ناتوان دلخوش داشت؟ تو هم سخنم را باور مکن. فرزندان مردهات را ببین و دست بر سر بگذار که سزاوار این فرجامی. باید تو را پیشتر میشناختم؛ آن هنگام که دلت از مرگ فرزند رستم شاد شد. باید میدانستم که تو نه تنها همسری سنگدلی، که از مهر فرزند هم بویی نبردهای.»