از دفعه قبلی که گفتم نمیتونم خودمو جمع ووجور کنم تا الان،دو بار خودمو جمع کردم و باز از هم پاشیدم. الان در موقعیت حالب ناکی قرار دارم،از لحاظ روحی ثبات پیدا کردم و از لحاظ ذهنی به مشکل خوردم.
اصلا دلیل اینکه الان حال روحیم خوبه اینه که ذهن رو خاموش کردم،سنگ کردم،محرک هایی که باعث میشد فکر کنم رو حذف کردم و الان آرومم. نه استرس امتحان فردا رو دارم،نه کنکوری که معلوم نیست چه تاریخیه،و نه آینده.
دفعه قبل که رفتم حموم از شدت گریه رو زانو افتاده بودم. امروز ۵ دقیقه ای دوش گرفتم و با خودم گفتم هر کی پرسید خوشبخت چه کسیه؟ بهش میگم اونی که سال اول کنکورش قبول شده و رفته.
دردناک ترین چیزای زندگی وقتی برات زیاد تکرار بشن،کمی ساده تر میشن،کمی عادی تر،کمی قابل تحمل تر.
به شلوار هام فکر میکردم،که چرا اینقدر گشاد و بلندن،چرا من اینقدر آروم راه میرم،که چرا دوست ندارم اتاقو مرتب کنم،چرا دوست ندارم یه متن بهتر برای کنفرانس آماده کنم،چرا به برنامه خوبی که با هیجان نوشتم و برای دوستم فرستادم عمل نمیکنم،چرا صبح وقتی ساعت زنگ کشید بلند نشدم،چرا آرایش نمیکنم،چرا پاهام،دستام،گردنم،یاری نمیکنن آدم شاداب تر و زنده تری باشم.
ترک ها،مثال های خیلی بدی برای ادمای مثل من دارند. وقتی بهشون فکر میکنم از خودم خجالت میکشم اما من این شکلی ام. مشکل از شلوار های بگ و پیراهن و تنگ و موی باز و صورت بدون آرایشم نیست. من همینقدر کرخت و خسته و بی حوصله ام.
ادمی مثل من فکر میکنم تو دنیای صد سال پیش همیشه زجر میکشیده و تو دنیای هزاران سال پیش،قطعا طبیعت حذفش میکرده.