من وقتی استرس میگیرم،توی شکمم،معده ام،انگار پروانه ها پرواز میکنن، ضربان قلب میگیرم،دستم میلرزه و یخ میکنه،انگار خون تو رگام یخ میبنده،و بعد از پشت قوزک پام تا زانوم،انگار یه ماهیچه اونجا دردش میگیره. خب الان،الساعه دارم اینا رو تجربه میکنم و گزارش میدم.خب،انگار سرم هم نبض میزنه.
اما چرا؟ من چرا استرس دارم؟
تقریبا ۱۰ دقیقه پیش ناهار خوردم،یه لیوان آب خوردم،سفره رو جمع کردم و اومدم توی اتاقم. تو این فاصله نه با کسی حرف زدم،نه بحث کردم،نه امتحانی دارم و نه قراره جایی برم. فقط گوشیم رو برداشتم،خیال یک اتفاق از تو سرم رد شد و بدنم ترسید که مبادا واقعی بشه و این حالات رو من تجربه کردم.
دیشب تا ۴وخورده ای بیدار بودم و داشتم مینوشتم. هر شب همینه. تا بی نهایت،تا جایی که بیهوش بشم مینویسم. نمیزارم یک فکر جا بمونه. نمیزارم یک بذر منحوس ته ذهنم باقی بمونه و تو تاریکی خودش،آروم آروم جوانه بزنه.
ولی بازم... احساس میکنم کافی نیست.