امروز آخرین روزه. آخرین روزی که برای اون قصه ناراحتم. من تموم نکردم. دنیا تمومش کرد. مشکلم حل شده. دیگه خوب میشم،دیگه آزاد شدم،دیگه آروم میشم،دیگه راحت میخوابم.
حالا خودمم و خودم. دوست دارم این جمله رو تکرار کنم و مدام بگم تموم شد تموم شد تموم شد. این اولین باره که احساس میکنم این درد به تهش رسیده.
پس بازم میخندم
شاید برقصم
شاید نخوام بمیرم
امم،خوابم میاد.
یه روزی از روزای خرداد ۴۰۵. نمیدونم چندمه. خیلی خسته ام. خسته ی باری ام که مدت طولانیه رو دوشم.
دیروز این موقع از استرس و حال بد بدنم میلرزید،وقتی داشتم از پله ها پایین میرفتم زانوم خالی میشد.ولی ارزششو نداشت. نیاز نبود استرس داشته باشم. باید هیدو گوش بدم.

_بابا بیا اون اینجاست
_نمیدونم از درد کی
_برا خودم ارزشی قائل نیستم
_ئد*ام
_دپرس
_اویزون
عجله داری بمیری
_rofagha halalam konid.
+خیلی خسته ام،خیلی.