ویرگول
ورودثبت نام
شاهدِ آرزو
شاهدِ آرزو
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

سرنوشت غم انگیز بادکنک ها!

اول بخوانید بعد موسیقی را گوش دهید،ممنون.

از چیزی که قرار است برایتان بنویسم و امید است شما بخوانید،فقط یک جمله اش را از قبل آماده کردم.

آن هم این است:انگار من ۱۲ساله نیستم!

دیشب تولد خواهرم صبا،ته تغاری امان بود. با هم وسط پذیرایی نشسته بودیم و زانو به زانو، با تمام توان بادکنک باد میکردیم.

اخرین بادکنکی که دست من افتاد،کمی بَد بدن و چغر بود. لپ هایم از شدت هوایی که در دهانم گیر کرده بود و داخل بادکنک نمی‌رفت، در حال جلز و ولز بود که بادکنک احمق بالاخره تسلیم شد و شل کرد تا من بادش کنم .

یکی دو لپ هوا بیشتر در شکمش نریخته بودم که این بار من شل و تسلیم شدم.بادکنک از دستم ول شد،فرت فرت فرت رفت هوا،قری زد و برگشت افتاد جلوی پایم.

چشمم به بادکنک علیل و بی جان بود اما حواسم پرتِ سرزمینی عجیب و خلوت به نام "اکنون".

احوالم جوری بود که انگار ۸سی‌سی غربت بعلاوه ۱۳سی سی شگفتی به قلبم تزریق شده است. غریبی با خویشتن و شگفتی از راه و رسم زیستن.

آن لحظه افکاری که در سرم میچرخیدند این ها بودند که " چرا اینقدر قدم بلند شده است؟دست هایم چرا اینقدر درازند؟و پاهایم؟مگر من چند ساله ام؟"

به بابا و عمو که باهم داشتند به چیزی میخندیدند نگاه کردم.آشنا بودند،همان هایی که همیشه میشناختم.

و حتی ۸ ساله شدن صبا هم آنقدر که من در جمع مبالغه کرده بودم شگفت انگیز نبود ولی همچنان درک نمیکردم من کِی و چرا اینقدر بزرگ شده ام!

با همان چشمان خیره به گل قالی، بادکنک را از پیش پایم ورداشتم. لب های بدمزه اش را به آستان دهانم رساندم،یک کام بلند از هوا گرفتم و لپ هایم که حسابی پر از هوا شدند با بوسه ای پر تف،بادکنک را باد کردم.


فهمیدم من هم یک بادکنکم. یک موجود موزی ای به نام زمان،۱۸ سال و خورده ای است که دارد مرا بی وقفه باد می‌کند. و کسی خبر ندارد کِی لب های زمانه مرا رها خواهد کرد و من هم مثل بادکنکم فرت فرت فرت در هوا چرخ خواهم خورد و دست اخر پیش پای چرخ فلک، علیل و مریض گونه زانو خواهم زد.

احتمالا امشب که من بادکنک باد میکرده ام او تصمیم گرفته استراحتی کند و نفسی چاق ، که من ناگه مچش را گرفته ام و رازش را برملا.

تنها نکته ی شگفت انگیز قصه این است که من هم یک بادکنک یک کف دستی ام و چند لیتر هوا. وگرنه این ابعاد و احجام همه بازی روزگار است و تمام.

به بدنت نگاه کن،در این سالهایی که عریض و طویل تر میشدی همان دو تا سلولی بودی که در رحم مادرت بهم تلاقی کردند.

و شاید آن هم نه.

شاید هیچ تر از آن.

شاید من و تو رازی هستیم.

رازی جالب تر از سرنوشت غم انگیز بادکنک ها.


راستش چیز دیگه ای میخواستم بگم،یادم رفت چی بود.



کلی اسم میتونم واسه این متن بزارم.ولی نمیدونم چی بزارم.


بادکنکفرت فرتسرنوشت غم انگیز
همانم که ندانم چه خواهم ز جانم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید