داشتم اتاقمو تمیز میکردم،پخش موزیک رو حالت پخش تصادفی بود. اهنگ کوه باش و دل نبند پخش شد. یک سال پیش این اهنگ رو توی ویرگول گذاشتم و متنی در پس اون اهنگ نوشتم. همه ی حرفای توی اون اهنگ به واقعیت تبدیل شد،همه ی نگرانی و ترسیم رخ دادن،همه ی امید هام رخ دادن،همه چیز همونجور شد که دقیقا از تو دلم میگذشت.
همیشه همینطور بوده. به همه آرزوهام میرسم،ولی اول به آرزو های بد و منفی . اول بازتاب ترس و جا زدن ها و خود را به خریت زدن هام رو میبینم،بعد باز تاب آرزوهای قشنگم رو.
خواستم بنویسم امروز حالم خوب نیست.
یادم اومد خوب نبودن حال دیگه خبر خاصی نیست،چیز عجیبی نیست،نه برای من،نه برای شما،که حالم بد باشه،حالمون بد باشه. قبلا وقتی جایی میشنیدی یکی داره میگه حالم بده،مکث میکردیم،توجه میکردیم،شاید نگران میشدیم. ولی الان چی،حالم بده یه گزاره روتین برای هر ایرانی،هرجای دنیا میتونه باشه.
یکی از عزیزان ویرگول که خیلی قلمشون رو دوست داشتم رو انفالو کردم. تحمل خوندن درد کسی رو ندارم. تحمل دیدن اشک کسی رو ندارم. تحمل ایرانی بودن رو ندارم،داره از سرم لبریز میشه غم این کشور.
میام پست ها آقای سمیعی رو میخونم،راستش نمیخونم،فقط چند جمله از اول و چند جمله از آخر متنشون رو میخونم،میبینم میگن وقتی خروس تخم بزاره جنگ میشه. میرم به مامانم میگم مامان بعضی تحلیل گرا هم میگن جنگ نمیشه،اینطور نیست که جنگ قطعی باشه.
تلویزیون رو بابام روشن میکنه،یه تحلیلگر که احساس میکنم حرف دل مجری ها رو نمیزنه،داره میگه حرفای قشنگ زدن و قلدر بازی در آوردن فقط به حرف نیست. وقتی فرصت بود باید دشمن رو متوجه هزینه های جنگ میکردید. اونا ما رو جدی نگرفتن. جنگ همین الانشم شروع شده،باید برای بردن نهایت تلاش و خردتون رو پیاده کنید.
میدونی،فقط اینو فهمیدم که نا امید بود.
بعد یه اتفاقاتی،احساس میکنم قلبم دیگه فقط یه تیکه گوشته،دیگه باهام حرف نمیزنه،دیگه صداشو نمیشنوم.
شبیه ادمای دمدمی مزاج شدم ولی،من واقعا اینطور نبودم. انتظاراتم از آدما داره منو احمق جلوه میده.
