امروز ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح بیدار شدم. دوست داشتم بخوابم ولی دقیقه ها رو لازم داشتم،نباید دیرم میشد.چون آزمونم سر کوچه نبود،تو یه شهری بود که ۲ ساعت ازم فاصله داشت. ولی پدرم تا من برم آبی به صورتم بزنم کمی وقت خرید و خوابید. اول رفتم کتری رو آب کردم،گاز رو روشن کردم و سپس رفتم سرویس.
وقای برگشتم دیدم تا کتری رو روی گاز نذاشتم بلکه کتری اینجاست و شعله گاز اونجا داره میسوزه.
متعجب نشدم، این حرکتا از من بعید نبود. پنجره رو باز کردم. هوا کمی تاریکه و بسیار خنک بود. از کَسِرمه،(فک کنم تو فارسی بهش پنیر میگن) برداشتم گذاشتم رو اپن که دیدم مامانم بلند شده و بهم میگه تو برو آماده شو خودم صبحونه میچینم.
عقل کردم اول رفتم کارت ملیم رو برداشتم.لوازم آرایشم، یه مانتو رسمی،شال مشکی و چند تا خرت و پرت دیگه گذاشتم تو کیفم و رفتم تو پذیرایی. بابام خیلی خوشحال و شنگول داشت صبحونه میخورد. از اینکه انرژی داشت و خوشحال بود منم حالم بهتر شد و نشستم پای صبحونه. گفت تو شهر ممکن بود تو یکی ساعت ۵ صبح بیدار باشی؟ تو دلم گفتم من همیشه ۵ صبح بیدارم،البته از شب قبل،ولی خب... .
سر سفره یکم دلم درد میکرد و سعی میکردم چای نبات تسکینش بدم.،مامانم گفت حتما استرس داری و یه لقمه برام گرفت و گذاشت تو کیفم. با خودم گفتم چه خوب فهمیدی مامانم،سر جلسه کنکور هم این دلپیچه لعنتی داشت نابودم میکرد.
رفتم سوار ماشین شم تا دیدم یه مسافر دیگه هم داریم. همسایه مون هم میخواست بره شهر،گفت با ما میاد.
راه افتادیم،تا برسیم به یه تقطه خاصی جاده خیلی پیچ پیچی و ناجور بود. مهندس این جاده از فامیلامونه. فحش و نفرین هزاران نفر پشت سرشه. از بس که خوب نیست این جاده. به پیچ های این جاده میگیم پرتگاه مرگ.
من تو این دوماه که روستام دو سه بار فقط سوار ماشین شدم. و هر بار که سوار میشم حالت تهوع و سر گیجه و دل درد بدی میگیرم. به اصطلاح ماشین میزنه به سرم.
امروزم همینطور بود. وقتی رسیدیم اول رفتیم خونه مون، ساعت ۷:۵۰ بود. طبق گفته همسایه،یه سگ جلوی خونه ما پاتوق کرده بود. میگه هر کی به خونه تون نزدیک میشه پاچه میگیره،یه نگهبان درست حسابی دارید قشنگ.

بعد دیدم یه نفر براش آب گذاشته،خاله گفت دیدم یه نفر براش غذا هم میزاره. خواستم بگم نزاره تا اینجا رو ول کنه بره ولی پشیمون شدم و چیزی نگفتم.
من با استرس از ماشین پیاده شدم،با ما کاری نداشت. شاید سیر بود.درو باز کردیم رفتیم بالا. اصن انگار داشتم می اومدم یه جای غریبه. به بابام گفتم بابا من دیگه حال ندارم برگردم اینجا،میخوام روستا بمونم. یکم شوخی کرد باهام و بعد گفت هر چی لازم داری و رو بردار تا من یه سرویس برم.
اول رفتم کارت ورود به جلسه رو پیدا کردم. خیلی شانسی و با خوش اقبالی پیدا شد. معمولا یک روز کامل دنبال همچین چیزی میگردم.
اونجا هم باز گیج بازی در می آوردم. کارت رو میزاشتم رو کانتر،یادم میرفت کجا گذاشتم بر میگشتم توی کیف و زیر میز رو میگشتم. و برعکس،به چندین دفعه.
خواستم تا وقت هست یکم به کتابم نگاه کنم،کتابو روی تخت گذاشتم و تا بیام بشینم اونجا بخونم بعد توی پذیرایی دنبالش میگشتم. بعد اصن یادم رفت میخواستم کتاب بخونم رفتم لباسمو عوض کردم و مقنعه پیدا کردم پوشیدم. بابام صدام کرد گفت نازیلا بیاااا. هنوز تو سرویس بود درو باز کردم که دیدم وااای، شدیدا از دماغش داره خون میاد. کل روشویی پر از خون بود. یه حالت ترسناک و نگران کننده ای داشت همه چیز. گفتم بابام چیشده چرا اینجوری شدی و....
خلاصه نزدیک ۴۰ دقیقه دنبال راه های کنترل خون دماغی بودم. میگفتم بیا برو درمانگاه من با تاکسی میرم گفت این دکترا هیچی نمیفهمن،دیر شده خودم میرسونمت. بدون اینکه در کیف لوازم آرایشم باز شه دوباره گذاشتمش تو کیف بزرگتر و رفتیم،دیگه ازش خون نمی اومد.
گفت من از بچگی خون دماغ میشم،چیز جدیدی نیست،تازه خوشمم میاد! ولی الان وقتش نبود.
میدونم دلیلش چی بود،دیروز بد موقع زیر آفتاب بود. آفتاب که به سرش میخوره اینجوری میشه.
ما راه افتادیم،کلی اهنگ قری هم گذاشت و منو رسوند به حوزه ازمون،ههه،تا آدرس اشتباهه،شاید ۲۰ دقیقه دنبال آدرس بودیم،چون ماجرای جالب تری دارم از لطف سم بودن ماجرای آدرس پیدا کردن میگذرم.
رفتم اونجا تا دوستم و باباش بالای پله ها کنار یه خانم وایسادن. فهمیدم این همون خانم هاشمیه که قراره ازمون امتحان بگیره. رفتیم بالا،با دوستم روبه روی میزم خانمِ نشستیم. یه امتحان speaking بود که ۶ ماه براش تمرین کرده بودیم. انواع کنفرانس از جای جای ایران و دنیا براش داده بودیم.
خانومه که رفت اون سمت سالن لپتاپش رو بیاره دوستم گفت چرا تلفنمو جواب نمیدادییی؟ گفتم من فهمیدم آدرسی که دادی غلطه، میخواستم مطمعن شم اینجا درسته بعد بگم بیا اینجا. اون گفت من اینجا رو پیدا کرده بودم میخواستم بگم بیا اینجا.
خانومه اومد،بنظر میرسید یه دبیر زبان دبیرستان هست که آدم با سوادیه. چون کلمات و جملات خوبی تو دست و بالش داشت اما تلفظش آپدیت نشده بود.
سوال اول رو از دوستم پرسید.شوکه شدم،همزمان از هر دومون مصاحبه میکنه؟ بله،همینطور بود. دوستم جواب داد و دقیقا همون سوال رو باز از من پرسید،یکم از اینکه مجبورم جواب دوستم رو ندم در حالی که جواب دوستم جواب های اصلی این سواله بدم اومد. و شروع کردم به داستان سرایی و فلسفه چینی ولی همونجا که در حال بلبل زبونی بودم یه لحظه استرسم به سطح شدیدا بالایی رسید،صدام لرزید و احساس کردم ضعف کردم. میتونستم باحال بد ادامه بدم و یه نمره افتضاح بگیرم. ولی ترجیح دادم به ضعف و استرسم اعتراف کنم و بگم من حالم بده،اگه اجازه بدید کمی مکث کنم . و بعد توضیح دادم که سر گیج و حالت بدی دارم،از اونجایی از ۵ صبح تو جاده ام و....
خانومِ گفت میخوای برات آب بیارم؟ گفتم کجاست خودم میرم. و قرار شد اول تست دوستم رو بگیره بعد من.
وقتی از در سالن رفتم بیرون بغض و حس بد چشمام رو پر از اشک و خشم از خودم کرد. که چرا من اینقدر ضعیفم. چرا نتونستم first impression خوبی داشته باشم. من که اینقدر این لحظه رو تمرین کرده بودم.
وقتی از در خارج میشدم یاد لحظه ای افتادم که بخاطر تذکر همزمان مامان و بابام تو سکوت دندونام رو روی هم فشار دادم و گریه ام رو قورت دادم.
یاد اون روزی افتادم وسط کلاس تاریخ زدم بیرون،خم شدم روی تراس روبه روی کلاسمون و اشک ریختم.
رفتم پایین،آب سرد کن رو پیدا کردم ولی روش استفاده اش رو نه. همه جاش رو فشار دادم بالاخره از یه جاش آب اومد.
وقتی برمیگشتم به سمت سالن،توی راه پله یه آینه بود، خودم رو ورانداز کردم.لبام سفید و چشمام بی فروغ بود. خط چشمی که صبح کشیده بودم زیر چشمم ریخته بود و با اضافه کردن عینک همه چیز بدتر و مضحک تر میشد.
عینک رو دستم گرفتم و رفتم پشت در،آروم در زدم،مطمعنم نشنیدن. رفتم داخل و سر جام نشستم. از دوستم چند سوال دیگه پرسید و ازش خواست سالن رو ترک کنه.
اون رفت و من شروع کردم. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که کمی پر انرژی تر برخورد کنم و با شرایط خودم و سوال هاش بازی و شوخی کنم. اول فکر کرد نمیتونم جواب بدم،سعی میکرد کمکم کنه که بدم اومد،نظرش رو نقض کردم و گفتم نه،منظورم اینه که ... .
هیچکدام از کارام اصولی نبود، میدونم. ولی خب ضرر نکردم. بهم نمره کامل رو داد. گفت درکت میکنم و دانش آموز وقتی دهنش باز میشه میدونم چی میخواد بگه و کمی تعریف کرد.
من که فهمیدم نمره خوبی گرفتم یکم حالم بهتر شد و لبخندی زدم و رفتم بیرون.
دوستم میگفت وقتی دیدمت یه لحظه ترسیدم،رنگ به صورت نداشتی و خیلی خسته بنظر میرسیدی.
و یک ساعت دوساعت بعد، راه افتادیم و برگشتیم به روستا.

تو این پست خواستم از ضعیف بودنم بگم. اینکه کنترل خشم و غمم رو ندارم.
فکر کن این آزمون آیلتس بود.
به سادگی نتیجه سالها زحمتم به باد میرفت.
