
۹ اردیبهشت، ساعت ۱۹:۱۳؛ درست زمانی که آن فکر مانند سایهای سرد از گوشهی تاریک ذهنش بیرون خزید.
آیا کسی میتواند خودکشیِ خودش را به یک پروندهی قتل پیچیده تبدیل کند؟
اما او ذاتاً آدمی کند و حسابگر بود. فکری که به ذهنش رسیده بود، نیاز به جمعآوری اطلاعات داشت. به این فکر کرد که اگر الان جای چند ماه پیشِ خودش بود ـ همان روزی که بدنش دیگر طاقت ادامه دادن نداشت ـ به مادرش زنگ نمیزد تا بیاید و نجاتش دهد. عذاب وجدانِ بقیه تنها چیزی بود که آن موقع باعث شد نگذارد عزرائیل دستش را بگیرد و با خودش ببردش.
در گرگومیشِ اطرافش، صدای سوت زدنِ خودش را با ریتم آهنگ «دیگه دنیا واسه تاریکه...» میشنید. دلش میخواست این صدا آخرین چیزی باشد که از صحنهی خودکشیاش، که شبیه به قتل چیده شده بود، در ذهن نزدیکانش باقی بماند؛ یک معمای غمگین، سرد و ترسناک که کسی هیچوقت جوابش را پیدا نکند.
خودکشی کردن حالا به نظرش کار هیجانانگیزی میآمد. ترجیحش سقوط بود یا مثلاً ناپدید شدن میان دندانهای یک گرگ. اما از به قتل رسیدن به دست دیگری خوشش نمیآمد. در این صورت، شبیه قربانیِ بدبختی به نظر میرسید که زندگیاش از او ربوده شده است. اما از کشیدن نقشهی خودکشیای که شبیه قتل باشد خوشش آمده بود؛ جوری که همهچیز دست خودش باشد.
یادش آمد که از نور نارنجی خوشش میآید. اتاقِ نزدیکِ پشتبام هم غرق در همان نور بیمارگونه بود. انگار وقتی زیر آن نور نارنجی، وسط اتاق مینشست، درست وسط افکار خودش نشسته بود.
آرزو کرد که کاش کمی کمتر حسابگر بود یا آیکیوی بالاتری داشت تا میتوانست ایدهاش را همان لحظه عملی کند. حالا هم، با وجود اینکه ترسوی درونش ضعیفتر شده بود، آنقدر باهوش نبود که نقشهای بینقص و هیجانانگیز طراحی کند.
فکر کرد که سرما را دوست دارد، سردواندنِ آدمها را دوست دارد، وحشتزده کردنِ آدمها را دوست دارد... حیف که قرار بود ایدهاش هم مثل باقی چیزها زیر لایهای از روزمرگیها پوسیده شود. انگار این فکر، مهمترین جرقهای بود که در این مدت در ذهنش روشن شده بود. سنگینیاش آنقدر زیاد بود که نسبت به «زندگی کردن»، کفهی ترازو را به نفع خودش خم کرده بود.
گاهی با خودش فکر میکرد شاید از همان ابتدا چیزی درونش اشتباه بوده است. شاید مادرش هنگام بارداری افسرده بوده و چیزی از آن تاریکی را به او هم منتقل کرده است. شاید برای همین همیشه معتقد بود که او «افسرده است». اما ایدهی طلاییاش هم داشت میمرد. حالا منطق، مثل سوزنی سمج، مدام به ذهنش فرو میرفت و آن ایده را احمقانه و حاصل یک جو گذرا نشان میداد. با این حال، هربار که دوباره به آن فکر میکرد، هنوز هم در برابر زندگی بیرنگش دلنشین به نظر میرسید.
انگشتانش با سرعت روی کیبورد حرکت میکردند، اما درست مثل تمام دفعات قبل که خیال کرده بود شاهکار نوشته و بعد، از واکنش دیگران فهمیده بود هیچ چیز ویژهای در آن نیست، این بار هم احتمالاً همانطور بود.
باید به داخل خانه برمیگشت، اما نمیدانست چطور رد این افکار را از چهرهاش پاک کند تا کسی چیزی نفهمد. در آخرین لحظه، جملهای از فیلم در ذهنش زنده شد: «همهی آدمها یک ماشه توی مغزشان دارند، اما آدمهای سالم هیچوقت آن ماشه را نمیکشند.» به نظر میرسید او هم جزو آن آدمهای سالم بود و هم نبود. ممکن بود روزی، به جای دیگران، ماشه را روی مغز خودش بکشد.
نمیدانست چطور باید تمامش کند. وسواس نوشتن رهایش نمیکرد. شاید بهتر بود بیتفاوت رهایش کند و برود. اما چیزی هنوز رویش سنگینی میکرد..................