ویرگول
ورودثبت نام
سید حکمت سجادی
سید حکمت سجادی
سید حکمت سجادی
سید حکمت سجادی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

سهم من از آینده، دنده عقب به گذشته

راستش رو بخوای، اگه بخوام درست ماجرا رو برات تعریف کنم، باید برم عقب تر، یعنی دنده عقب بگیرم به گذشته. به یه ماشین پراید سفید مدل ۹۷. چه قدر هم درباره‌ش اشتباه گفتن، پراید اِله پراید بِله؛ ولی خداییش اولین ماشینم برام مثل بهشت بود، همون پراید مدل ۹۷ رو میگم. می‌دونی چرا؟ آخه خشک خشک خریدمش از نمایندگی. بوی سایپا می‌داد. بوی امید بوی عطر ماشین نو. بدون هیچ اذیتی چند تا چک از صاحبکارم گرفتم و نصف پولش رو نقد دادم و ماشین رو خریدم و از نمایندگی زدم بیرون. دو روز بعد ماشین رو پلاک شده بهم تحویل دادن.

اما هِی. این خوشی خیلی دوام نیاورد. نمی‌دونم چرا؟ شاید به خاطر سیبیل‌های پرپشت روی صورتم بود، شاید به خاطر اسمم یا شایدم به خاطر قد کوتاهم. یادمه تازه چک‌های ماشین پاس شده بود و من داشتم حس می‌کردم آدم شدم و واسه خودم ماشین دارم. ولی خب این آدم شدنِ هم، حتی یک ماه دووم نیاورد. بازم می‌دونی چرا؟ چون مجبور شدم بفروشمش. به داداشم. یعنی مجبور نبودم‌ها، ولی یه سری آدم بودن که هی می‌گفتن باید اول خونه بخری. جوون رو چه به ماشین؟ باید خونه بخری، سرپناه بخری، آینده داشته باشی و زن بگیری و از این جور چیزا. مخم رو خوردن. منم مجبور شدم.

خلاصه، این شد که ماشین رو فروختم و با دایی و بابام شریک شدیم و یه خونه تو یه محله پرت، توی شهر قم خریدیم. خونه مالی نبود. یعنی واقعاً چیز خاصی نبود. ولی خب خونه بود. ترک مرک داشت، پنجره‌هاش کوچیک بود، نورش بد بود. خلاصه رنگ و رو نداشت، اما یه چیز داشت، اونم اینکه همه می‌گفتن «سرمایه‌گذاریه»، البته که منم باورم شده بود.

سال‌ها گذشت و گذشت. البته نه خیلی زیاد، فقط پنج سال. سال اول یه مستاجر افغانستانی توش ساکن شد. آدم بدی نبود. اما زیاد دووم نیاورد و سال بعدش دادیم به یه افغانستانی دیگه. لابد می‌پرسی چرا افغانی؟ آخه ایرانی که نمی‌اومد همچین خونه‌ای رو رهن و اجاره کنه.

پنج سال بعدش، یعنی همین امسال، دایی یهو تصمیم گرفت بفروشیمش. چون سهم بیشتری از خونه رو داشت نمی‌شد رو حرفش حرف زد. منم هی حساب و کتاب کردم دیدم پول کلش رو ندارم که بتونم سهم بقیه رو هم بخرم. بابا هم که چیزی نمی‌گفت و نظری نداشت. فقط سهمش رو می‌خواست.

یعنی چقدر آدم می‌تونه احمق باشه؟ یعنی پنج سال صبر کردم که یه خونه گرون‌تر بشه؟ ولی خب راهی بود که باید می‌رفتیم. بله، وقتی نوبت فروش رسید، تازه فهمیدم نه، خونه اونقدرام سود نداره. اگه ماشینم رو نگه داشته بودم یا حتی به جای ماشین طلا خریده بودم توی این پنج سال کلی سود کرده بودم.

حال اون روزایی که داشتم می‌رفتم محضر برای فروش خونه دیدنی بود. بازار ماشین داشت دیوانه‌وار می‌رفت بالا. پراید منو یادت هست؟ همون که فروختمش؟ حالا شده بود یه چیزی تو مایه‌های یه گنج و من داشتم خونه‌ای رو می‌فروختم که هیچی نشده بود. سهم من از پول خونه، سیصد میلیون شد. و ماشین پراید عزیزم سیصد و پنجاه میلیون. یعنی حتی دیگه نمی‌تونستم همون پراید رو دوباره بخرم. حالا پول تعویض پلاک و جریمه‌ها و عوارض و مالیات‌هاش هم به کنار. پول اصل ماشینم نداشتم. در ضمن کلی بدهی داشتم که مقداری از این سیصد میلیون هم رفت تو همون بدهی‌هایی که تو این پنج سال روی هم تلنبار شده بود. یعنی دقیقاً هیچی برام نموند. هیچی. پرایدمم که رفته بود.

تازه، یه چیز دیگه هم هست. دایی، بعد از فروش، یهو گفت: پول رو کامل ندادی. گفت از مستأجرا پول پیش بیشتری گرفتی. باید پول اضافه‌تری بهم بدی و ... . راستش رو بخوای، اصلاً برام مهم نیست راست می‌گفت یا دروغ. ولی این کارش، این لج بازی‌هاش، باعث شد بفهمم آدم‌ها چقدر می‌تونن مسخره باشن. یادم اومد یه بار هم قبلاً با هم شریک بودیم، سر پراید ۹۷. اون موقع سه میلیون داده بود، ولی وقتی ماشین رو شصت میلیون فروختم، بیست میلیون سود برد! حالا این بارم یه جوری شد که انگار دوباره من باختم.

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر خنده‌داره. واقعاً درست گفتن که شریک اگه خوب بود خدا شریک می‌داشت. ولی خوب، یه چیزایی رو باید خودت تجربه کنی تا بفهمی. به خودم قول دادم، دیگه هیچی رو شریکی نخرم. هیچی. حتی یه نخود هم؟ نه! حتی یه نخود. در ضمن برای دیگران هم کاری نکنم. چون بعدش باید جوابگوی زحمت‌هام باشم. بله رفقا سهم من از آینده همین بود، برگشتن به گذشته. این دقیقا همون دنده عقب به گذشته من بود.

دنده عقب با اتو ابزارماشینخودروخاطرهخاطره بازی
۱۱
۱
سید حکمت سجادی
سید حکمت سجادی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید