پارت سوم: بهایِ آزادی
چهرهی خشمگینِ فرهاد را دیدم که با هفتتیرِ نقرهایاش به سمت ما نشانه رفته بود.صدایِ شلیکِ گلولهای که به تنهی درختِ کنارِ گوشم خورد، سکوتِ شب را درید. فریادِ فرهاد در باغ پیچید: «فکر کردی میتونی از دستِ من فرار کنی؟ تو مالِ منی!» امیر با چابکی مرا پشتِ خودش کشید و با تمامِ قدرت از درِ کوچکِ پشتیِ باغ به بیرون پریدیم. پشتِ یک ماشینِ قدیمی، نفسنفس میزدیم. امیر سریع استارت زد و همزمان که ماشین با سرعت از جادهی خاکی به سمتِ جادهی اصلی پیچید، صدایِ آژیرِ ماشینهای فرهاد را پشتِ سرمان میشنیدم.
تعقیب و گریزِ دیوانهواری بود. جادههای پیچدرپیچِ کوهستانی، نورِ چراغهای پشتِ سر که مدام نزدیکتر میشدند و ترسِ عمیقی که در بندبندِ وجودم رخنه کرده بود. امیر با مهارت لایی میکشید و میگفت: «نگاه نکن آوا! فقط رو به جلو نگاه کن.» در یک پیچِ تند، امیر فرمان را چرخاند و وارد یک جادهی فرعیِ باریک شد که چراغهایش خاموش بود. ما در تاریکیِ مطلقِ جنگلِ کنارِ جاده، ماشین را خاموش کردیم و در سکوتِ سنگینی که فقط صدایِ نفسهای تندِ ما بود، ماندیم. ماشینِ فرهاد با سرعت از کنارِ جادهی ما گذشت و در دلِ سیاهیِ شب گم شد.
ساعتها گذشت تا بالاخره اطمینان پیدا کردیم که راه را گم کردهاند. امیر چراغقوه را روشن کرد و به من نگاه کرد. دستهایم زخمی بود و لباسم پاره، اما برای اولین بار در طولِ بیست سالِ عمرم، احساسِ سبکی میکردم. ما به سمتِ مرز راه افتادیم، جایی که امیر برایمان مدارکِ جعلی آماده کرده بود.
پدرم هرگز نفهمید که آن شب چه اتفاقی افتاد؛ او فقط به دنبالِ بهانهای برای پنهان کردنِ آبروریزیِ عروسی بود. وقتی صبحِ فردا خورشید از پشتِ کوهها بالا آمد، ما کیلومترها از آن شهرِ سنگی دور شده بودیم. من به آینهی کوچکِ ماشین نگاه کردم؛ دختری که در آینه بود، دیگر آن قربانیِ ترسو نبود. نگاهش بویِ جنگ میداد، بویِ پیروزی. زنجیرها شکسته بود، و مسیرِ زندگیِ من، از همین لحظه، برای اولین بار، توسطِ خودم نوشته میشد.
پایان.
پایان