کبری عاشقی 🌸·۳ روز پیشفانوس دریادر کنار ساحلی دورافتاده، روی بلندترین صخره، فانوسی قدیمی قرار داشت. سالها بود که پیرمردی به نام رحمان نگهبان آن بود. هر شب، درست قبل از غر…
کبری عاشقی 🌸·۳ روز پیشمردی که هر روز باران میخواستسالها بود که در شهری دور، باران نباریده بود. زمین خشک شده بود، رودخانهها کمآب بودند و مردم کمکم امیدشان را از دست میدادند.
کبری عاشقی 🌸·۱۷ روز پیشسفر به سرزمین عشقمدتها بود که هوای کربلا، آرام و قرار را از دلم ربوده بود. صبح و شب، در خلوتِ نماز، دلتنگیِ اباعبداللهالحسین علیهالسلام چون موجی بیامان…
کبری عاشقی 🌸·۲۵ روز پیشزنجیرهای سکوتشبی که ماه پشتِ ابر ماندهمه چیز برای مراسمِ «بلهبرون» آماده بود، اما در گلوی من انگار صدها خارِ خشک گیر کرده بود. پدرم با آن لبخندِ مصلحتی…
کبری عاشقی 🌸·۲۵ روز پیشفرار از حصار شیشه ایپارت دوم…پدرم با لیوان شربت به سمت ما میآمد و نگاهش سرشار از طمعِ موفقیت در این معامله بود. فرهاد دستش را محکمتر دور بازویم فشار داد، طور…
کبری عاشقی 🌸·۲۵ روز پیشبهای آزادیپارت سوم: بهایِ آزادیچهرهی خشمگینِ فرهاد را دیدم که با هفتتیرِ نقرهایاش به سمت ما نشانه رفته بود.صدایِ شلیکِ گلولهای که به تنهی درختِ…
کبری عاشقی 🌸·۱ ماه پیشغنای ذات الهیحکایتی از حضرت مسیح(ع) ...مردی بود بسیار متمول و پولدار، روزی به کارگرانی در باغش نیاز داشت. بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کار…
کبری عاشقی 🌸·۱ ماه پیشجایی که نامهها هیچوقت به مقصد نمیرسندسامان هر عصر درست ساعت شش به ایستگاه قدیمی قطار میرفت؛ همانجایی که سالها پیش، آخرین بار دستهای النـا را رها کرده بود. قطار آن روز آمد، ب…
کبری عاشقی 🌸·۱ ماه پیشپایین تر از صدا.3وقتی در آسانسور بسته شد، هنوز مطمئن نبودم چرا درخواست داده ام به( لایه ی صفر).روی نقشه که کارگر معدن برایم کشیده بود، چنین لایه ای وجود ند…