پارت دوم
…پدرم با لیوان شربت به سمت ما میآمد و نگاهش سرشار از طمعِ موفقیت در این معامله بود. فرهاد دستش را محکمتر دور بازویم فشار داد، طوری که ناخونهایش در گوشتم فرو رفت و زیر لب طوری که کسی نشنود گفت: «داره دیر میشه، عروس خانم. بهتره حواست به رفتارت باشه.» در همان لحظه، صدای افتادنِ سینیِ پذیرایی در آشپزخانه، حواس همه را برای چند ثانیه پرت کرد. این همان فرصتی بود که به آن نیاز داشتم.
با یک حرکتِ ناگهانی، بازویم را از دستِ فرهاد بیرون کشیدم و به بهانهی سرگیجه به سمت سرویس بهداشتیِ انتهای راهرو دویدم. وارد اتاقِ خواب شدم، در را قفل کردم و قلبم مثلِ گنجشکِ تیرخوردهای در سینهام میکوبید. نفسهایم به شماره افتاده بود. پنجرهی اتاق به حیاطِ پشتی راه داشت؛ همانجایی که در یادداشت ذکر شده بود. با لرزشِ دست، کفشهای پاشنهبلندم را درآوردم و از پنجره بیرون پریدم. سرمایِ شبِ پاییزی مثلِ تازیانه به صورتم خورد.
سایهای در انتهای باغ، پشتِ حصارهایِ بلندِ چوبی ایستاده بود. با احتیاط جلو رفتم. وقتی نورِ چراغِ حیاط روی صورتش افتاد، خشکم زد؛ «امیر» بود. همان پسری که سه سال پیش، قبل از اینکه پدرم مرا به زور از دانشگاه بیرون بکشد، همکلاسیام بود.
امیر:میدونستم میآی آوا. اگه بمونی، فردات تاریکتر از امشبه. ماشین اونطرفِ دیوار روشنه. فقط کافیه همین الان سوار بشی.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدایِ فریادِ خشمگینِ فرهاد از داخلِ خانه به گوش رسید؛ انگار متوجهِ غیبتِ من شده بود. صدایِ کوبیده شدنِ درِ خانه و قدمهای سنگینِ محافظهایش روی سنگفرشِ حیاط، وحشت را به تمامِ وجودم تزریق کرد. من بینِ ماندن و خرد شدن زیرِ دستِ فرهاد، و رفتن به دنیایی ناشناخته با امیر، گیر کرده بودم. دستم را در دستِ امیر گره کردم و به سمت دیوار دویدم، اما درست همان لحظه، چراغِ پروژکتورِ بزرگِ حیاط روشن شد و چهرهی خشمگینِ فرهاد را دیدم که با هفتتیرِ نقرهایاش...
ادامه دارد.......
ادامه دارد...