
باران آرام روی سنگفرشهای شهر میبارید. مردم با عجله از کنار مغازهها عبور میکردند تا خیس نشوند. در انتهای یکی از کوچههای قدیمی، مغازه کوچکی قرار داشت که روی تابلوی چوبی آن نوشته شده بود: «تعمیر انواع ساعت».
صاحب مغازه پیرمردی به نام کریم بود. او بیشتر از پنجاه سال از عمرش را صرف تعمیر ساعت کرده بود. مردم شهر میگفتند هیچ ساعتی نبود که کریم نتواند آن را تعمیر کند.
یک روز پسر نوجوانی وارد مغازه شد. ساعت جیبی قدیمی و زنگزدهای در دست داشت.
گفت: «آقا، میتونید این ساعت رو تعمیر کنید؟»
پیرمرد ساعت را گرفت و با دقت نگاه کرد. عقربهها شکسته بودند و داخل آن پر از گرد و خاک شده بود.
پرسید: «این ساعت مال کیه؟»
پسر جواب داد: «مال پدربزرگمه. چند سال پیش فوت کرد. این تنها یادگاریه که ازش مونده.»
پیرمرد لبخندی زد و گفت: «بذار امتحان کنم.»
چند روز گذشت. پسر هر روز از جلوی مغازه رد میشد و به داخل نگاه میکرد. اما ساعت هنوز آماده نشده بود.
بالاخره یک هفته بعد، پیرمرد او را صدا زد.
«بیا داخل. ساعتت آماده است.»
پسر با هیجان ساعت را گرفت. عقربهها دوباره حرکت میکردند و صدای تیکتاک آرامی از آن شنیده میشد.

پسر خوشحال شد و پرسید: «چقدر باید پرداخت کنم؟»
پیرمرد گفت: «هیچی.»
پسر تعجب کرد.
«ولی شما یک هفته روش کار کردید!»
پیرمرد به ساعت نگاه کرد و گفت: «وقتی جوان بودم، یک پیرمرد دیگر ساعت پدرم را رایگان تعمیر کرد. اون روز پول نداشتم، اما اون مرد گفت بعضی چیزها ارزششون بیشتر از پوله.»
پسر سکوت کرد.
پیرمرد ادامه داد: «اگر میخوای هزینهاش رو پرداخت کنی، یک روز همین کار رو برای یک نفر دیگه انجام بده.»
سالها گذشت.
پسر بزرگ شد، درس خواند و صاحب یک شرکت موفق شد. یک روز مردی سالخورده وارد دفترش شد و گفت برای درمان فرزندش به پول نیاز دارد.
کارمندان میخواستند او را بیرون کنند، اما مرد جوان حرفهایش را شنید و به او کمک کرد.
وقتی مرد سالخورده رفت، یکی از کارمندان پرسید: «چرا این کار رو کردی؟ شما که حتی اون آدم رو نمیشناختی.»
مرد جوان لبخند زد.
صدای تیکتاک ساعت قدیمی پدربزرگش از روی میز شنیده میشد.
او گفت: «خیلی سال پیش یک نفر به من یاد داد که بعضی خوبیها باید ادامه پیدا کنند.»
آن شب وقتی به خانه برگشت، ساعت را در دست گرفت و به صدای منظم عقربههایش گوش داد. ناگهان فهمید که ارزش واقعی آن ساعت، طلا یا قدمتش نبود؛ بلکه مهربانیای بود که سالها قبل از یک انسان به انسان دیگر منتقل شده بود.
و شاید دنیا دقیقاً همینگونه زیباتر میشود؛ نه با کارهای بزرگ و عجیب، بلکه با خوبیهای کوچکی که هیچوقت متوقف نمیشوند. 🌧️⌚✨