نوقتی در آسانسور بسته شد، هنوز مطمئن نبودم چرا درخواست داده ام به( لایه ی صفر).
روی نقشه که کارگر معدن برایم کشیده بود، چنین لایه ای وجود نداشت. اما روی دیوار معدن با گچ نوشته بود: "جایی هست که باز نمیگردد، ولی میگوید چرا آمده ای."
هوای سرد لایه های بالایی جایش را به فشار گرم نفس گیر داد. بوی سنگ سوخته و آهن خفه کننده بود. عقربه عمق سنج روی ۹ کیلومتر ایستاد، ولی آسانسور هنوز پایین می رفت. من دیگر وزن نداشتم. فقط صداهایی را میشنیدم، صداهایی که مثل افکار فراموش شده بودند. صداهایی از خودم.
اولین بار همان جمله ای را شنیدم که سال ها پیش به دوستم نگفته بودم:《لطفا نرو .》
صدا ادامه پیدا کرد ، خشمناک تر:
چرا هی پایین میری؟ دنبال چی هستی؟ حقیقت، یا بخشیده شدن؟
گفتم:فقط میخوام بدونم در اعماق زمین چه چیزی وجود دارد؟
صداخندید: با صدای خودم.
اعماق زمین؟ اعماق زمین نیست. اعماق تویی.
پایین تر که رفتم، سنگ ها نرم شدند، مثل گوشت بدن. نور چراغ قوه انعکاس نمیداد. دیوارها ضربان داشتند. تنگتر در قلب خودم فرو میرفتم.
به ایستگاه آخر رسیدم؛ سکوی سنگی، با سوراخی در مرکز. ار درونش صدا می امد؛ صدای قلب من، ولی واژگون. صدایی که به جای "تپش "، " مکش " بود، انگار زمان برمیگشت.
نگاه کردم و دیدم برچسبی روی سنگ بود:《 لایه اخر، فقط برای کسانی که میخواهند خودشان را از نو بسازند.》
پریدم داخل.
هیچ سقوطی نبود، فقط سکوت. بعد حس بالا امون در من شروع شد، اما نه به سطح... به بالا درون خودم.
وقتی بیرون امدم، خاک روی لباسم بود، اما زمین سرد نبود. من سرد بودم، چون حالا میدانستم زمین دو یخش دارد:
یکی زیرپا،و یکی زیر روح.
صدا ادامه پیدا ک