ویرگول
ورودثبت نام
sema
sema«مانند پرنده ای غریب،قادر به پرواز نخواهی بود،مادامی که آنجایی،در پوست تخم جان،نترس و بشکن پوست را،به سلامت خواهی پرید...
sema
sema
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

منو ببر...

حس مهمون ناخونده دیشبو دارم...میخواست فرار کنه ولی عقلش نمیکشید....

هنوز از اینکه مدام سرشو میزد به سقف جیگرم له میشه....ترسیده بود..... خیلی ترسیده بود..

منم حرص میخورم که نکنه طفلی بمیره....سکته نکنه یه هو.....ضربه مغزی نشه یه وقت......

فضای خونه رو نمیفهمید....یه مکعب پر نور و بی سر و ته.....انگار عملا هیچ ایده ای ازش نداشت ...

زبونمو نمیفهمید......هر چی بهش میگفتم بابا در بازه .......بیا........ پر بزن .......برو بیرون....

خنگول نمیفهمید که نمیفهمید.....اما مدام از یه مسیر تکراری از این طرف به اون طرف خونه پرواز میکرد........

ده شب موقعی که توری پنجره رو پاره کرد و اومد تو اتاق سمت من.....رسما مردم.........ده متر پریدم بالا....

قلبم وایساد قشنگ!.....حس کردن یه سوسک باز مانده از زمان دایناسورا اومده تو.......^_____^...........

برقو خاموش کردم تا چشماش نبینه و بگیرمش.........و گرفتم.........

قلب کوچیکش..........هزار دور در ثانیه میزد....دلم ریش ریش شد......بردمش تو بالکن و گذاشتمش رو شاخه

درخت بِه....اونم با سرعت نور فرار کرد.........

به مامانم میگفتم یعنی این فهمید من نجاتش دادم یا نه؟؟........ خود ما باعث نشدیم گیر بیوفته؟

ولی این خیلی خنگ تر از چیزی بود که بفهمه........یعنی فهمید.......؟....چرا ازم میترسید............

ادما انقد ترس دارن؟........چرا ........

گیج میشم......نمیفهمم............گیجم

اختیار همه ارادمو زیر سوال میبره.... میخوام کارامو درست انجام بدم اما انگار....

از هر سمت ترس بهم حمله میکنه....اختیار...سو سو ...سخته.......کمک.....

کسی تعریف درستی از اختیار میدونه برا من بگه؟.......

من خیلی گشتم ....پیدا نکردم......

هر روز نیاز دارم بیشتر و بیشتر دووم بیارم.......اما هر روز صبح از اول از اول...........

اخه میگن گر نبودم اختیار این شرم چیست........توی درس نمیدونم چند دینی بود.......میگفت تو هیچ وقت

نمیتونی سنگو سرزنش کنی که چرا رفته زیر پای ادم.........چون اون عملا زنده نیست که اختیار کارشو داشته

باشه......

پس این ادمیزاد چرا همش مسئوله؟.............. انگار سال هاست که میدوم و میدوم که به جایی برسم

اما........ ای به خشکی شانس!.........این زندگیه..........نمیرسم و نمیرسم///.......اگه هم برسم باید برای مرحله بعد اماده شم........

اون لحظه توی دستام اروم نبود........من خودمو دیدم........تقلا......... تقلا....اومدم سرشو ناز کنم اما نمیخواست .......چرا دوسم نداشت؟...گیجم.....گیج از همه این کره خاکی......گیج از خنگی خودم.......

و منی که از صاحب این خونه میترسم و بهش بی اعتماد میشم.....

......نمیشناسمش....اما همیشه همونجاس.....نمیبینمش........ولی .......انگار وسط یه ماراتون طولانی یه لحظه میذاره اروم توی دستاش قلت بخورم و گرم بشم......حالم خوب میشه باهاش...همه ی عشقشو میخوام.........وقتی بهش فک میکنم قند تو دلم اب میشه....

هر بار نجاتم میده ....... منو میزاره روی شاخه درخت بِه.....ازادم باهاش.....

دور و اطرافم شلوغه ...... بی تابی جهانو میبینم........دلم میخواد سر بزارم به بیابون و برم یه جای دور....از همه دور شم.....خیلی دور..........

شاخه میخوام ............من فقط با تو اروم میگیرم......شاخه میخوام........منو ببر........خواهش میکنم...

کی منو ببری....

و این دل تنگه........شاید.............صاحب خونه دلش سنگه...اما...بعید میدونم..........اونی که خنگه و نمیبینه منم...منم اون مهمون ناخونده تو این دنیا.......شاید بتونم از نور ال ای دی لذت ببرم.......ولی خورشید و شاخه کجا ....
و این دل تنگه........شاید.............صاحب خونه دلش سنگه...اما...بعید میدونم..........اونی که خنگه و نمیبینه منم...منم اون مهمون ناخونده تو این دنیا.......شاید بتونم از نور ال ای دی لذت ببرم.......ولی خورشید و شاخه کجا ....
ای جانِ جانِ جانِ جان.....ما نامدیم از بهر نان....بَرجه گدارویی مکن.......در بزم سلطان ساقیا...... ....:)sema................................من با تو زندم...........هنوز زندم....
ای جانِ جانِ جانِ جان.....ما نامدیم از بهر نان....بَرجه گدارویی مکن.......در بزم سلطان ساقیا...... ....:)sema................................من با تو زندم...........هنوز زندم....

عشقخستهامیدخدا
۲۴
۹
sema
sema
«مانند پرنده ای غریب،قادر به پرواز نخواهی بود،مادامی که آنجایی،در پوست تخم جان،نترس و بشکن پوست را،به سلامت خواهی پرید...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید