......ها،ها،هاااا،چو.......
.... و همچنان عطسه های رگباری اول صبحی.......
.....حدودا یک سالی میشه که ول نمیکنه
هی:}....... میبینم همچنان سر حال و سرِ کِیفی
زنده هم که هستی!
عالیه....
همیشه همینطور بودی .....
هم به جونت تعلق خاطر داری،
هم دلت میخواد بره گم بشه.....
البته اگر الان بگند خب باشه نترس خان شما ازادی بفرما بمیر.........
خیال میکنی واکنشت چیه؟

اما مسئله فقط ترسو بودن نیست....مسئله گشنه بودنه.....
در یک کلام ....
زندگی برای من یعنی غذا.......غذا یعنی زندگی....
شاعر میگه تا غذا هست،پریشان نشود خاطر من..........:/ ...........:)
..اگه میبینی پشت کنکور موندم ....
یکی از دلایلش این بود که بد ترین شرایط هم پیش بیاد حداقل میتونم خوردنی بخورم....

وقتی از خوردنی حرف میزنم...........
طبیعتا منظورم غذای اشرافی نیست ... عادی سازی گرانی و بدبختی هم نیست ....
اما گاهی با نان خالی هم عشق میکنم.........با یک پرتغال خوش بو.....شکلات تلخ 95 درصد عزیزم که فکر میکنم
تقلبی و خوش مزه تر شده ......... چایی دم صبح که مراقبم کچ تهشو نخورم که مبادا کلیه هام به فنا بره....
کشک سنگی دندان خورد کن جهت خود ازاری روزانه ......با بستنی ساده ای که دو روز پیش از قیمتش کپ
کردم................با دلستر یخی عزیزم.....
مثلا کاری که حسرت میخورم چرا تا هفته پیش انجام ندادم.................

همین چند روز اخیر هوس خوردن شکوفه های بِه کردم.......؟؟؟
اگرررر بدانیددد نبودشان از قاب پنجره بالکن چقدر دل تنگم میکند
عادت کرده بودم ......هم به خودشان هم به زنبور های کُپُلی ای که در گل ها قلت میخوردند و ارکست ویز ویز برگزار
کرده بودند و همان عسلی که یه قطره اش را به من بیچاره ندادند
مهم تر از همه اینکه...............
فسقل گنجیشک هایی که چنانننننن گلبرگ های سفید و صورتی بِه را .......نام نام........ مزه مزه میکردند که با خودم گفتم
یعنی مگر چه مزه ای میدهد که در سر و کله هم میزنید؟...........دروغ چرا...........منم دلم می خواست.....


به عنوان انسانی همه چیز خوار(حداقل انهایی که تا الان خورده ام)..........از هر غذایی کناره گیری میکنم اما از
ماکارانی..... هرگز....
نمیدانم این لامصب چه دارد که مرا دیوانه کرده....هر دفعه که حس میکنم زده شده ام دو روز بعد دلم برایش قَنج
میرود....بقیه دوستان را معرفی نمیکنم...از گفتن همین ها هم به اندازه کافی در این مملکت عذاب وجدان
دارم....گاهی میترسم همین ها روزی ارزو شود..شاید هم همین حالا برای بسیاری ارزوست............
راستش........ همیشه سعی کردم دو رو نباشم...
مسئله ای با گرسنگی خودم ندارم...با ترس و لرز اینو میگم البته.......
در حرف....... خیلی خیلی...... شعار راحتیه.....اما در مرحله عمل .....فقط خدایا تو میدونی چند مرده حلاجم........
به هر حال بیشتر از همه نوشیدنی ها و خوردنی ها......
ای حضرت معشوق.....
تو قوت غالب منی .......
.......ولی گرسنگی بقیه ........من.........نمیتونم ببینم............التماست میکنم......خواهش میکنم
ازت......ترجیح میدم بمیرم تا دیدن درد بقیه........
خیلی ضعیفم نه؟
الان که فکر میکنم....
...........اتفاقا اصلا موقع خوبی نیست ......همه دردایی که هر روز میچشم....همه اشکایی که منو میبره بالا و میزنه زمین
منو حریص تر میکنه....خیلی حریص
..برای همین نمیخوام حالا حالا ها بمیرم..........مطمئنم میتونم یه روزی حتی شده یه ذره....ببینم.........بشکنم
این تابویی که ........اطرافم....ادما رو گرسنه میبلعه.....اخه غذا خوردن خیلی مهمه...
بهت میگه تو هنوز که هنوزه زنده ای و نفس میکشی......
بازم مثل همیشه..........
یه توهم شیرین دیگه....
راه سختی در پیشه...............خوب اینو میدونم..........جز درس خوندن کاری ازم برنمیاد
...تلاشمو میکنم و میسپرمش به تو.........خدای ارزوهام
داشتی منو با به رب انار میکشتی .... منم اینجوری تلافی میکنم
بیکاز ای اَم سیریش بد قلق(پ.م ترجمه:چون من یک سیریش بد قلق هستم)

ای هوس های دلم .........بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم........بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو....دیگر مگو......دیگر مگو....
ای تو را و منزلم .......بیا بیا بیا بیا
مولانا
پ.ن:...موقع تایپ به زور رو صندلی بند شدم......حال و احوالتو موقع سرودن خریدارم.....
یه صدا هایی هم از بالا سرم میاد ......امیدوارم سالم بمونید.....راستی دلیل عطسه هامو کسی میدونه؟:)))))
....فعلا دوستدار شما sema..