در آستانه ورود به ۱۸ سالگی ام هستم
در آستانگی شروع یک خستگی بی پایان
شروع یک مسئولیت پذیری بی پایان
شروع اصلی و غیر قابل تکرار زندگی
باید فراموش کنم خاطره های فراموش نشدنی را
با این که مجبور به انجام این کار نیستم
ولی باید قدم بردارم در راهرو ی بی انتهای معنا
باید به دنبال آن سرنوشت خود بروم هر چند سخت باشد
هر چقدر جانم را از تن و تنم را از جان بیآزارد
آری ، محکوم به ادامه ام و ایستادن معنایی ندارد
حتی در ایستگاه های بی معنای زندگی فقط خندیدن معنا دارد آن هم چون به این بی معنایی جنبه ی معنا می دهد
یا در این مسیر تلخی ها مانع عبور هستن و اینجا ایستادن در کنار آن تخلیه ها و وقت گذراندن با آنها هم به من آن احساس لذت را میدهد
نمیدانم در آستانه بزرگ شدن خودم به این فکر میکنم که فقط حس لذت خوشحالی یا شاد بودن از چیزی نیست گاهی حتی تلخ بودن یک چیزی مانند قهوه میتواند لذت بخش باشد گاهی غم میتواند اوج لذت باشد مثل این که از شادی اشک شوق میریزیم یعنی ته ته شادی مان آن اشک است که میاید
گاهی فکر میکنم همه ی این احساس ها چندین راهرو هستن که آخر به یک دروازه میرسند و همه احساس ها شاید از یک احساس یا از یک احساس پرور باشند
این دروازه ورود به سن جدید و فوت کردن شمع قدیم را میتوان به ساختن خاطره های جدید و فراموشی خاطره های قدیمی تشبیه کرد
و وقتی من هنوز خاطره های قدیمی را دوست دارم میخواهم آن ها را تکرار کنم و نمیخواهم خاطره جدید بسازم
و من میخواهم مثل کودکی ام باشم فارغ از هر مسئولیتی و میخواهم جاه طلب باشم بیشتر از همه افراد اطراف ام
این شمع خاطرات من است که فوت میکنم و افرادی که برای من دست میزنند نمیدانم آیا به خاطر این که جرات داشته ام که خاطرات قدیمی را دور بریزم تحسینم میکنند یا برای این که جرات ورود و ساختن خاطرات جدید را دارم مرا مورد تشویق قرار می دهند.
در هر صورت من جرات اش را داشته ام و تا همین جای زندگی ریسک پذیر بودم ولی نمیدانم این جام جاه طلبی را تا کدام نقطه ی زندگی ام قرار است بنوشم و از آن خسته نشوم
فقط می خواهم بمانم و بدانم که چه میخواهم و چه میسازم و چه نامی از من در این جهان می ماند.
سورنا احمدی