میهای چکسنتمیهای در کتاب «غرقگی» جملهای دارد که این روزها مدام در سرم زنگ میزند:
«افرادی که یاد میگیرند از چالشهای دشوار لذت ببرند، کسانی هستند که موفق شدهاند "آنتروپیِ روانی" (آشفتگی و ناامیدی) را به "نظم" تبدیل کنند. آنها به جای اینکه بپرسند "چرا این اتفاق برای من افتاد؟" میپرسند "چطور میتوانم این مانع را به یک فرصت برای رشد تبدیل کنم؟"»
این روزها نبرد من با یک صندلی است. صندلیِ «موج» که بین پینها و ریلهایش گیر کردهام. مدام از خودم میپرسیدم چرا فرمها آنطور که میخواهم روی هم نمیلغزند؟ چرا این احساس تعلیق دست از سرم برنمیدارد؟ اما امروز فهمیدم این نبرد، فقط برای ساختن یک وسیلهی چوبی و پلاستیکی نیست؛ نبردی است برای نظم دادن به آشفتگیهای درونیام در آستانهی پنجاهسالگی.

امروز بعد از مدتها از پیلهی خانه و نقشههای مهندسی بیرون زدم. سه ساعت در بازار تجریش تنهایی قدم زدم و میان رنگها و آدمها چرخیدم. آنجا بود که متوجه تغییر بزرگی شدم؛ منی که سالها پیش حتی ده دقیقه تنهایی در بازار را تاب نمیآوردم، حالا با خودم رفیق شدهام. دانشگاه و این کلنجار رفتن با طراحی، انگار به من جراتِ «تنها بودن و لذت بردن» را داده است.
وقتی به قلههای پربرف کوه نگاه میکردم، دیدم که موانع (چه در مکانیکِ یک صندلی و چه در پیچوخمهای زندگی) نیامدهاند که ما را متوقف کنند؛ آمدهاند تا ما را وادار کنند راهِ جدیدی اختراع کنیم.
شاید صندلی من هنوز در مرحلهی اسکچ و پینهای فرضی باشد، اما ذهنم امروز به یک وضوحِ غریب رسید. «خوشبختی» چیزی نیست که در انتهای ساختِ صندلی منتظرم باشد؛ خوشبختی همین لحظهای بود که با وجود تمام خستگیها و ناخوشیهای جسمی، توانستم از درخشش یک جفت گوشواره برای دخترم ذوق کنم.

نظم، از میان همین کلنجارها و نبردها متولد میشود. من همچنان با صندلیام میجنگم، اما این بار با لبخندی که از تماشای کوههای تجریش وام گرفتهام.