ویرگول
ورودثبت نام
نازنین
نازنیننویسنده و شاعر
نازنین
نازنین
خواندن ۴ دقیقه·۵ سال پیش

قفس طلایی (قسمت اول)

لیلا دختر سبزه رو و زیبایی بود که پول را دوای هر دردی میدید.
قصه لیلا قصه پندآموزی است که شاید بارها برای دختران سرزمینم رخ داده است. اما انگار هیچ دختری درس نمی گیرد و این اشتباه همچنان تکرار میشود.

و اما داستان...

لیلا و خانواده اش در سطح اقتصادی بالایی نبودند، اما زندگی بدی هم نداشتند.
در همسایگی خانه لیلا خانواده ای زندگی میکردند که، آن ها هم مرفه نبودند ولی دستشان هم جلوی کسی دراز نبود.

پنج سال بود که ازدواج کرده بودند و یک دختر دو ساله به نام نرگس داشتند. لحظه های خوب و خوشی داشتند تا این که زینب، مادر نرگس مریض شد!
سرطان...!

آری؛ این اتفاق دردناک، آنها را از خوشی به نابودی کشاند.
بستری شدن، پول دارو ها، حال روحی زینب و اذیت شدن کودکش نرگس، این دلایل کافی بود برای اینکه زندگی ویران شود و امیدشان را از دست بدهند.

اما این شعر که "خداوند گر ز حکمت ببند دری/ ز رحمت گشاید در دیگری" در زندگی آنها کاملا نمایان شد.
قوی تر شدن ایمان علی (همسر زینب) و عشق همیشگی او به زینب باعث شد تلخی زندگی کمتر شود. برای نرگس جز پدر، مادر هم بود.
با اینکه به خاطر گرانی دارو ها و مخارج بیمارستان مجبور شد خانه اش را بفروشد و همان خانه را اجاره کند!
با اینکه قرض و خیلی از مسائل حال او را خراب کرده بود، امیدش را از دست نداد و امیدی تازه برای نا امیدی زینب جانش شد. به او روحیه میداد، به او دلداری میداد، و سعی میکرد لبخند بر لَبانِ زینب بنشاند. مرهمی بود برای درد هایش و خلاصه که توانست با عشق و محبت زندگی ویران شده از مریضیِ همسرش را سامان بدهد.

علی و زینب قصه ما
علی و زینب قصه ما


علی از خدیجه خانم (مادر لیلا) خواهش کرده بود که در نبودش مواظب زینب باشد. خدیجه خانم که شاهد درد ها و ناراحتی های آن خانواده بود. برای زینب خواهری کرد. از نرگس نگهداری میکرد، برایشان غذا میبرد و گاهی اوقات نرگس را به خانه می‌آورد تا با لیلا بازی کند و سرگرم شود. احمد آقا (پدر لیلا) نیز از لحاظ مالی به آنها کمک میکرد.


خلاصه که خوبی آنها و شوهرش امیدی تازه به زینب داد که تصمیم گرفت با روحیه ای قوی با این بیماری بجنگد. چرا که میدید همه او را دوست دارند و با خود میگفت:
- پس چرا من تلاش نکنم؟
- حالا که پدر و مادرم دور از من هستند چرا آنها را ناراحت کنم؟
- من با توکل، تلاش و امید به خدا ان‌شاءالله بهتر میشوم.


و اما لیلا...
لیلا مثل همه شاهد ناراحتی های این خانواده خوشبخت بود.و همه درماندگی این خانواده را از بی پولی می‌دانست. با خودش میگفت قطعا مریضی با بی پولی سخت تر است. ای کاش لا اقل پول داشتند که از لحاظ مادی در مضیقه نبودند. و در نتیجه ملاک لیلای 20 ساله ما برای ازدواج شد پول!

ملاک ازدواج برای خیلی ها!
ملاک ازدواج برای خیلی ها!

لیلا عشق میان علی و زینب و یاری خدا را نادیده گرفت. و پول را با ارزش تر از همه چیز دید تا اینکه گذشت و یک سال بعد خدا آرزویش را برآورده کرد و پسری پولدار به نام مهرداد را در مسیر زندگی او قرار داد!
لیلا در مجلس خواستگاری اش نه از ایمان سوال کرد، نه از اخلاق، نه از محبت و نه از عشق، لیلا فقط از دارایی هایش پرسید و خوشبختانه یا متاسفانه مهرداد همه چیز داشت.
خانه، ماشین، حساب بانکی، باغ، ویلا و... که در نتیجه کاملا لیلا شیفته او شد و قبول کرد که با او ازدواج کند. پدر و مادر لیلا اصرار داشتند که او بیشتر فکر کند و انقدر با عجله تصمیم نگیرد اما او سر حرفش بود و مدام می‌گفت که ملاک من برای ازدواج فقط یک چیز است. "پول" که مهرداد هم پولدار است!

پنبه ای در گوشش کرده بود و حتی نمیخواست حرف عزیز ترین کسانش را بفهمد.
دوران نامزدی کوتاهی داشت و برای زیر یک سقف رفتن خیلی عجله میکرد. عروسی مجللی برپا شد و لیلا شد همسر مهرداد. چند ماهی از زندگیشان گذشت، خوب بود.
همه چیز عالی بود.
مسافرت، طلا و جواهرات، خرید کردن و طعم خانه ای به بزرگی قصر را چشید.

خانه ای به بزرگی قصر!
خانه ای به بزرگی قصر!

چقدر خوب است این زندگی! چقدر رویایی!
برای لیلا هیچ مشکلی نبود که با پول حل نشود، او همه غذا هایی که دوست داشت را میخورد، همه تفریحاتی که آرزو داشت انجام دهد را میداد و همه لباس های زیبایی را که دوست داشت میپوشید.
رو به روی آیینه تمام قد می‌ایستاد و با دو انگشت گوشه دامنش را میگرفت، میچرخید و میخندید و خوشحال بود که به آنچه که خواسته رسیده است.
در خانه ای مثل قصر قدم میزد و گوشه گوشه اش را با ذوق و شوق نگاه میکرد و فکر میکرد که خوش بخت ترین زن دنیاست. دیگر نه کاری بود نه زحمتی تمام روز را به خوشی شب میکرد.

مهرداد کمتر در خانه بود و بیشتر برای تجارت به کشور های دیگر میرفت. اما لیلا، اوایل اصلا با این موضوع مشکلی نداشت و تمام وقت خود را سرگرم طلا، جواهر و پز دادن به دوستانش بود. خلاصه که از خوشی هیچ برای خودش کم نمی‌گذاشت.
روز ها به همین ترتیب گذشت تا اینکه لیلای قصه ما از تنهایی و روز های تکراری اش کلافه شد و تصمیم گرفت با مهرداد صحبت کند که...

این داستان ادامه دارد...

شما چی فکر میکنید؟ لیلا به مهرداد چی گفته؟!



شاید از این نوشته هم خوشتون بیاد:

https://virgool.io/@m_980561/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-icj7shzcrtrc


داستانپولازدواج
۱۴
۴
نازنین
نازنین
نویسنده و شاعر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید