
نویسنده: آروین امیرمرادی
سیاه و سفید، رنگ های متضادی هستند که یکدیگر را از بن و ریشه نقض میکنند؛ حال چه میشد اگر جهانی که در آن زندگی میکنیم، خالی از هرگونه رنگی باشد؟ چه میشد اگر تنها طیف رنگی ای که در جهان وجود داشت سیاه و سفید بود؟ این سوالی است که Limbo میخواهد به آن پاسخ دهد. جهانی بین بهشت و جهنم، یا صرفا یک دنیای تخیلی که توسط عوامل بیرونی کنترل میشود؟ آیا ما واقعا فقط پسربچه کوچکی هستیم که به دنبال خواهر گمشده مان میگردیم، یا داستان قرار است عمیق تر از این حرف ها باشد و توطئه ای در جریان است؟
در این بررسی به Limbo، یک اثر ایندی که توسط استودیوی Playdead ApS ساخته شده میپردازم، خوشحال میشوم با من و این دنیای سیاه و سفید مرموزی که در آن گیر افتاده ایم همراه شوید تا با یکدیگر راز این جهان ترسناک را کشف کنیم.
برخلاف تمام بررسی های دیگری که تا امروز نوشتم، این بار نمیخواهم از داستان شروع کنم و به آن بپردازم. شاید لازم است بهتر منظورم را برسانم، اصلا قرار نیست در این بررسی به داستان بازی لیمبو بپردازم! شاید تعجب کنید اما به عقیده من روایتی که بازی دارد کاملا ناقص است؛ انگار سازندگان قصد داشتند فقط چند سرنخ سر راه بازیکن بگذارند تا او خودش به تنهایی چند سناریوی احتمالی برای داستان مطرح کند. هیچ روایت مستقیمی برای داستان در این بازی در نظر گرفته نشده و انگار داستان در اینجا یک مقوله عمیق اما بی سر و ته است. نه متنی در بازی وجود دارد که به داستان اشاره کند و نه کات سین خاصی هست که کاربر را بیشتر در عمق داستان فرو ببرد. شما در جهان لیمبو خودتان هستید با خودتان! هیچکس نیست که برایتان داستانی روایت کند و این یکی از بزرگترین نکات منفی بازی محسوب میشود.
شاید بگویید آروین اشتباه نکن، سازندگان قصد داشتند بازیکن را به فکر فرو ببرند تا او خودش به نتیجه نهایی از داستان برسد، اما خب راستش را بگویم من با این موضوع مخالفت شدیدی دارم. اشخاص بزرگی مانند هیدتاکا میازاکی هستند که تمام عناصر روایی بازی هایشان را در محیط، توضیحات آیتم ها، کوئست های فرعی و... میگذارند، اما حداقل میتوانیم در آن بازی ها نیز به یک نتیجه قطعی برسیم. اگر به تمام جنبه های بازی توجه کنیم کاملا داستان را متوجه خواهیم شد و صرفا یک سری سوالات ریز و جزئی در بازی باقی میماند که پاسخ آن ها را نیز معمولا در بازی بعدی مجموعه یا در بسته الحاقی خواهیم گرفت.
با تمام این اوصاف، هیچکدام از این اتفاقات در لیمبو نمی افتد. تنها سناریوی قطعی در مورد داستان بازی، پسربچه ای است که به دنبال خواهر گمشده اش میگردد، که آن را هم سازندگان در تریلر و بخش معرفی بازی به ما گفتند و در هیچ قسمتی از خود لیمبو ما شاهد یک روایت درست که بتواند به بازیکن سناریوی اولیه بازی را برساند نبودیم. خود من زمانی که برای اولین بار پایان بازی را دیدم، همه چیز برایم گنگ و نامفهوم بود و حتی نفهمیدم دختری که روی زمین نشسته و درحال انجام یک کار عجیب است دقیقا چه شخصی میتواند باشد؟ بعد از کمی تحقیق و جستجو در اینترنت فهمیدم که این دختربچه، همان خواهر گمشده پسر کوچولوی داستان ما بوده. یعنی سازندگان حتی به فکر مخاطبی که بدون هیچ پیش زمینه ای وارد بازی میشود نیز نبوده اند و با خودشان فکر میکردند تمام کاربر ها، از قبل تحقیقاتی در مورد بازی کرده اند و با آن آشنایی دارند؛ که این موضوع کاملا غلط و غیر قابل درک است.
در نهایت قبل از اینکه به بخش بعدی بروم این را هم باید بگویم که با وجود تمام ایراداتی که مطرح کردم، تئوری هایی که در مورد داستان بازی مطرح شده اند واقعا جذاب هستند و من به شخصه از آن ها خوشم آمد.
بیایید در مورد گیم پلی حرف بزنیم. جایی که تقریبا میتوانیم بگوییم مهم ترین معرفه بازی محسوب میشود. سطحی که سازندگان استودیوی Playdead برای گیم پلی و طراحی مراحل بازی در نظر گرفته اند واقعا شگفت انگیز است! بازی سرشار از پازل ها و معما های محیطی است. یک کامنت جالب زیر یک ویدیوی یوتیوب در مورد لیمبو دیده بودم که شخصی نوشته بود: لیمبو کاری میکند شما برخی اوقات احساس باهوشی کنید، و برخی اوقات حس کنید یک احمق تمام عیار هستید!
فکر میکنم این درست ترین و دقیق ترین جمله ای است که میتوان در مورد گیم پلی بازی به کار برد. بازی با وجود ساده و کم جزئیات بودنش، از شما میخواهد همه جا را کامل و دقیق بگردید و هیچ بخشی از بازی را جا نگذارید، چرا که همان بخشی که جا گذاشته اید میتواند کلید حل مشکلات شما باشد. لیمبو از شما میخواهد هربار که شکست میخورید به خوبی به سناریوی بعدی فکر کنید که چطور میخواهید این بخش از بازی را رد کنید؛ این همان بخشی است که باید Arnt Jensen و Dino Patti، توسعه دهنگان لیمبو را ایستاده تشویق کرد! لیمبو به عنوان یک اثر ایندی که در سال 2010 منتشر شده است، کاملا از لحاظ لول دیزاین غنی و خلاقانه محسوب میشود، به طوری که شما حتی پس از 16 سالی که بازی عمر کرده است، احساس خشکی و یا قدیمی بودن در لول دیزاین و گیم پلی ندارید. انگار این بازی را همین دیروز منتشر کرده اند!
لیمبو از آن بازی هایی است که تاریخ مصرف ندارد و هر گیمری در هر زمانی میتواند آن را تجربه کند.
یک ماجراجویی 3 الی 5 ساعته که شاید نه درس بزرگی به شما بدهد، و نه شما را تبدیل به طرفدار دو آتیشه خودش کند، اما با این حال جذاب است و میتواند اتمسفر تاریک و غمگینش را در وجود شما بکارد و اجازه نمیدهد آن را به فراموشی بسپارید.
حتی موسیقی متن بازی نیز به اتمسفر تاریک آن کمک میکند و به درستی با هدفی که این جهان تاریک دارد همراه میشود، القای حس ترس و استرس و ناآرامی!
در نهایت پیش از پایان بررسی لازم است به یک نقص فنی بزرگ در بازی اشاره کنم که واقعا باعث شد خیلی دید منفی ای نسبت به آن پیدا کنم.
در دقایق پایانی بازی، زمانی که شما باید یک شیشه بزرگ را بشکنید، ناگهان استاندارد های سازنده تغییر پیدا میکند و بازی محدود به 60 هرتز میشود؛ یعنی اگر مانیتور شما قابلیت تنظیم فریم ریت به صورت داینامیک نداشته باشد، شما دچار یک باگ عجیب و غریب و اسفناک میشوید که بازی یک حالت فریز شده ای به خودش میگیرد، اما در عین حال شما میتوانید وارد منوی بازی شوید و تنظیمات مختلف در Settings بازی را دستکاری کنید. حتی پارتیکل های محیطی نیز حرکت میکنند اما خود شخصیت اصلی و محیط اطرافش فریز میشوند.
این باگ عجیب و مسخره، تنها زمانی درست میشود که شما از طریق تنظیمات کارت گرافیک، محدودیت 60 فریم را برای مانیتورتان تعیین کنید. تنها در این صورت است که میتوانید به ادامه بازی بپردازید و پایان آن را ببینید.
که خب یک انتقاد شدید به سازندگان بازی وارد است و آن هم این است که چرا اصلا باید چنین محدودیتی در انتهای بازی در نظر گرفته شود؟ اگر میخواستید همه فقط روی 60 فریم بازی شما را تجربه کنند، از همان اول بازی این کار را میکردید و به پلیر ها این موضوع را اطلاع میدادید، نه اینکه در بازی هیچگونه اخطاری در مورد این موضوع وجود نداشته باشد و صرفا چند ساعت وقت کاربر را برای پیدا کردن مشکل بگیرید! و از همه بدتر این است که بعد از گذشت 16 سال این موضوع هنوز حل نشده و هیچ پچ فیکس و یا آپدیت خاصی در این مورد برای بازی منتشر نشده است. حتی تا جایی که اطلاع دارم سازندگان معتقد بوده اند که این موضوع یک توجیه داستانی دارد و به این دلیل است که برای آخر بازی این محدودیت را در نظر گرفته اند؛ که خب این هم برای من قابل درک نیست. شما را نمیدانم اما این حرف برای من صرفا یک بهانه برای از سر باز کردن مشکل است. مانند کارگردان هایی که درمورد پایان فیلم یا سریالشان با جمله "پایان باز است و مخاطب تصمیم میگیرد در آخر چه شده است" مشکلات روایی اثری که منتشر کرده اند را از سرشان باز میکنند.
Limbo یک اثر ماجراجویی دو بعدی است که برای مخاطبش داستان عمیقی را در نظر دارد اما در روایت این داستان و جمع بندی آن ضعف شدیدی از خودش نشان میدهد. بازی با وجود تمام مکانیک های درست و نرمی که دارد، شامل مشکلات فنی نیز میشود. ممکن است بسیاری از کاربران در پایان به مشکلی که در بررسی به آن اشاره کردم بر بخورند.
اگر از محیط های تاریک، استرس زا و معمایی لذت میبرید و مخاطب چنین سبک بازی ای هستید، به سال عرضه بازی هیچ توجهی نکنید و همین حالا به سراغ این ماجراجویی 3 الی 5 ساعته بروید.