
امروز که این مقاله را مینویسم، تقریباً شش روز است که اینترنت در بدترین حالت قطعی خود قرار دارد. تقریباً هیچ راه ارتباطی متنی باقی نمانده؛ تنها تماس تلفنی، و حتی آن هم اگر برقرار شود، سریع قطع میشود. در این سکوتِ بیپایان، احساس میکنم که انسانها دوباره به سراغ یکدیگر میآیند، اما این بار با چشمانی که از سرگردانی و خستگی پر شدهاند.
در کلاسی بودم و یکی از استادان پرسید: «با فعال شدن مکانیسم ماشه، دیگر چه امیدی به کار کردن داریم؟ چطور میتوانیم ادامه دهیم؟» پاسخهایش طولانی بود، اما هدف من در این مقاله تنها یک جملهست: بهترین راه در این شرایط، سرمایهگذاری بر روی خودمان است.
گذشت زمان، و امروز، با توجه به این سختیها، به این نتیجه رسیدم: سرمایهگذاری بر روی خود، تنها راهی است که میتواند ما را از این تاریکی بیرون بیاورد. در روزهایی که اینستاگرام، تلگرام و ایکس (توییتر سابق) فعالیت نمیکنند، ما از ورود بیش از حد اطلاعاتی که هرگز نیازی به آنها نداشتهایم، آسایش نداریم. این اطلاعات در مرورگرها و شبکههای اجتماعی در هزاران بخش نمایش داده میشوند، اما ذهن ما، از نظر علمی، قادر به مدیریت آن نیست. پس، به جای اینکه از آنها استفاده کنیم، به خودمان فکر کنیم: رفتارهایمان در برابر خودمان، در خانواده، در دایره دوستان و جامعه.
اگر انسان مغرور نباشد، به نقصهای زیادی میرسد که شاید تنها خودمان از آنها آگاه باشیم. اینجا زمان اقدام است: تغییر. تغییر همیشه سخت است، اما این فرصتی است که در زندگیمان، حتی تغییرات کوچکی را انجام دهیم. همین قدم کوچک، ارزشمندتر از هیچ کاری نکردن است.
در یک کتاب خواندم: «زندگی از تغییر آغاز میشود، و هر داستانی نیز با تغییر شروع میگردد.» ما متولد میشویم و زندگی پدر و مادرمان دیگر مثل گذشته نیست؛ خوابهای آرامشبخششان از بین رفته، و سالها نگرانی جدید به زندگیشان اضافه میشود. ما از محیط تاریکی که در آن از مادرمان تغذیه میکردیم، به دنیایی که باید برای تغذیه خودمان تلاش کنیم، میآییم. این تغییرات کوچک، در مقایسه با تغییرات بزرگی که تولد بر زندگی اطرافمان میگذارد، ناچیز به نظر میرسند.
پس، داستان هر انسان با تولد و یک تغییر شروع میشود. اکنون که تغییری ناخواسته و اجباری به زندگیمان تحمیل شده، بیایید داستان جدیدی از زندگی خود بنویسیم و تغییر را در خودمان، در ذهنمان، شروع کنیم تا داستانمان جذابتر شود. تمام داستانهای جهان با تغییر شروع میشوند؛ مثلاً داستان سرقت که با یک تغییر بزرگ آغاز میشود و با کنجکاوی یک کاراگاه ادامه پیدا میکند. تغییر را با تفکر شروع کنید: به دنبال خودتان در درون خود بروید، کودک درون خود را که سالهاست ندیدهاید، پیدا کنید. در ته ذهنتان به او نگاه کنید، شاید نیاز دارید به او توجه کنید و در کنارش باشید، قوت قلب به او بدهید.
توصیهام این است: به کتابهایی که سالهاست از آنها دور شدهاید، بازگردید. کتاب، دوست خوب همهی ما، در نبود برق و اینترنت نیز در کنارمان است و در هر شرایطی، ارتباط ما با آن حفظ میماند.
لازم به ذکر است که این یک دلنوشته است، حاصل خستگی و توقفی که در این روزها در زندگی، کسبوکار و حتی ارتباط با دوستانمان تجربه میکنیم. اما در این تاریکی، شاید بتوانیم نور خود را پیدا کنیم.