ویرگول
ورودثبت نام
سمر
سمربنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست! دردی‌ست چون خنجر. یا خنجری چون درد. این من که در من پیوسته می‌گرید. در من کسی آهسته می‌گرید.
سمر
سمر
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

روایت‌های واقعی

قرار بود با کفش‌های جدیدش در حیاط مدرسه بازی کند. اما کفش‌هایش خانه ماند و خودش دیگر از مدرسه برنگشت.

می‌خواست با دست‌های کوچک سوخته‌اش آوار را از صورت دوستش کنار بزند اما نتوانست، حالا هر شب خواب دوستش را می‌بیند که زیر آوار مانده است.

در بیمارستان هم خواب بمباران می‌دید، خودش را از تخت پایین پرت می‌کرد و بی‌دلیل جیغ می‌زد. می‌گفت: برای چی ما را می‌زنید؟ ما فقط درس می‌خوانیم!


بعد از اولین بمب زیر راه‌پله‌ی راهرو‌ها پناه گرفتند و معلم بچه‌ها را در آغوش گرفت و اندکی روی آنها خم شد تا محافظ آنها باشد اما همگی شهید شدند و هیچ تکه‌ای از معلم پیدا نشد.

ماکان روز بمباران در مدرسه بود اما مفقودالاثر شد، هیچ اعضایی از بدنش پیدا نشد!

اینها تنها بخش کوچکی از کمک‌های دولت جنایتکار ترامپ به کودکان ایران بود. و بخش کوچکی از هزینه‌ای که باید کودکانمان برای آزادی(!) پرداخت می‌کردند.

باز هم روایت‌های دیگری از این فاجعه شنیده ونوشته خواهد شد.

ما در عصر فجایع زندگی می‌کنیم.

مدرسهجنگآزادیجنایت
۹
۰
سمر
سمر
بنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست! دردی‌ست چون خنجر. یا خنجری چون درد. این من که در من پیوسته می‌گرید. در من کسی آهسته می‌گرید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید