چهارده قرن گذشته است اما اگر آشوب زمانه بگذارد و غبار خاک و دود و خون فرو بنشیند در آن رستاخیز عزم ناجزم مردمی هویدا میگردد که طلایهدار شومی دوراناند، دورانی که چهارده قرن است نمیگذرد.
ساکنان دورهای که تبهکارانه در ورطهی انتخاب عافیت خواهی را بر شهادت طلبی رجحان نهادند و تنها گذاشتن پاکترین و مقدسترین مرد دوران را صلاح خویش یافتند. به سلاخی شدنش رضایت دادند، به عنان پیچیدن از فریاد یاریخواهی اش همداستان شدند. به دریده شدن گلوی شیرخوارش با سکوت اذن دادند و در اسارت پر خشونت حرمش با بی اعتنایی به قتل کودکان بیگناه یاری رساندند. و در فلاخن روزگار سنگ رمیدهای شدند که بر چشم حق نشست.
اگر در آن دمدمه و وسوسه پایمردی میکردند خون پاک طینتان در دورههای بعد نمیریخت. گلوی کودک دیگری دریده نمیشد و یتیم های بیپناه بعدی به قتل یا مرگ زجر کشته نمیشدند. و دیگر در جزیرهای شیطانی شریرانه کودکان را سلاخی نمیکردند. اگر فقط در آن برههی تاریخی، و در نبض شریان حادثه خون شیرخوار حسینی حلال شمرده نمیشد و مرد مقدس تکیه بر علم تنهایی نمیداد و ... و در تف تنور خورشید میان دو نهر تشنه ...
مردم به عافیت در سایهی حکومت شیطان نان خویش را جستند و حالا هراسیده مدام خویش را در آن گیر و دار مییابند و یک شیرخوار شده است هزار و چند کودک شده است کودکها، که برای سرور و خرسندی شیاطین دریده میشوند و استخوان نازکشان زیر دست و پای حرامیان خرد میشود. مردان مقدس و پاکان مهجور ماندهاند و حکومت شیاطین مهلت خویش را با هزار جور و ستم و خدعه تمدید میکنند.
ما عبور نکردهایم، ما در کربلا ماندهایم...