
مگر میشود تو را شناخت و به پای تو نسوخت؟
مگر میشود اشعار حافظ را از بر کرد و سر به پای یار انداختن را نشناخت؟
محرم به محرم رسیده است. سال به سال دیگر. در تقویم روزهای من حساب ماه و سال بر مدار حسین(ع) میچرخد.
شبیه مرد عربی که مجاور حرم است و تمام سال جمع میکند تا در چند روز اربعین فدا کند و تفسیر عملی "مالی لک الفداء" باشد. چهرهی آفتاب خوردهاش به چرم مانند شده و در گرمای تبدار جاده هله، هلهگویان زائرین را پای سفرهاش مینشاند.
من هم حلول ماه محرم سالم را تحویل میکند و اربعین به انقلاب حسینی میرساند.
دلبستهی ستون به ستون این جادهی خاکیام که انتهایش به حرم میرسد.
عمود به عمود راه را که به بهشت حسین(ع) راه میبرد شبیه سال به سال عمرم زیستهام که سراپردهی حریم قلب به نام حسین(ع) در نوسان زیستن است؛
که همهی معنای خیر و سعادت نام اوست و عاقبت زیر بیرق ابوفاضلش بخیر میشود.
«من زیر این بیرقم؛ بیرق ابوفاضل و به زیر بیرق هیچ کس دیگری نخواهم رفت.»