آمدی و رفتی جانم به قربانت
ولی دیگر میا
آنچنان بد حال و بدطینت میا
دیگر میا
با بودنت من را چراغانی کنی
دیگر بگذار برو
اکنون ز تو در خلوتم
دارم فکری بی نصیب
این راه های اشکار
ما را سبب نمیشود
دیگر میا ای ساربان
این خانه مشتاق تو نیست
این خانه گر خورشید از اوست
انجا ز تو همسایه نیست
دیگر برو ای رهگذر
بگذار من هم بگذرم
از فکر و خیال تو
از یاد از نوای تو
از گریه ام تا خنده ام
زین اشک های بی سبب
دل را چراغانی کند
من رفته ام از خلوتت
تو رفته ای از یاد من
تو عشق ورزی به آن
غافل ز احوالات من
دیگر برو ای آدمک
دیو دد ملول پست
حالا که گشتی بی سبب
در پی یک روز نحص
اینجا ز تو مشتاق نیست
#خود_نوشت (اندر احوالات روزگاری غریب)