
شاید بهشت و جهنم پیش از آنکه سرزمینهایی دور در افقهای نامرئی باشند، در ژرفای تاریک و خاموشِ ناخودآگاهِ آدمی شکل میگیرند؛ همانجا که انسان، بیآنکه همیشه بداند، دربارهٔ ارزشِ خویش داوری میکند. در اعماق ذهن، هر کس تصویری پنهان از آنچه سزاوارش است حمل میکند؛ تصویری که گاه آرام و روشن است و گاه تیره و آکنده از احساسِ گناه یا بیکفایتی. و همین تصویرِ ناپیدا، آرامآرام جهانِ بیرونیِ او را نیز رنگ میزند.
آدمی اگر در ژرفای وجودش خود را لایقِ آرامش بداند، حتی در میانِ دشواریها روزنهای از نور مییابد؛ اما آنگاه که در لایههای پنهانِ ذهن، خویش را مستحقِ رنج یا محرومیت ببیند، گویی ناخودآگاه دست به آفرینشِ جهنمی میزند که هر روز در آن قدم میگذارد. نه به این معنا که جهان تابعِ میلِ سادهٔ ماست، بلکه از آن رو که نگاهِ ما به خویشتن، چارچوبِ تجربهٔ ما از جهان را میسازد.
در حقیقت، بسیاری از داوریهایی که زندگیِ ما را شکل میدهند، پیش از آنکه آگاهانه بیان شوند، در سکوتِ ناخودآگاه ریشه دواندهاند. آنجا که انسان، در خلوتی که حتی از خودش پنهان است، تصمیم میگیرد چه اندازه شایستهٔ عشق، آرامش، یا حتی رنج است. و از دلِ همین داوریِ خاموش است که گاهی بهشتی ظریف در دلِ زندگی شکل میگیرد، و گاهی جهنمی که دیوارهایش را خودِ ما، نادانسته، بر گردِ خویش بنا کردهایم.